تاریخچه جنگ دوم جهانی

یستم آوریل ۱۸۸۹ ٬دریک غروب بهارى در منطقه سرسبز باواریا ( مرز میان آلمان و اتریش) ، آلویس و کلارا صاحب فرزندى شدند که نامش را آدولف گذاشتند.

آلویس هیتلر کارمند اداره گمرک بود و به همین جهت دوست داشت که پسرش نیز راه او را ادامه دهد وکارمند شود. از این رو با آنکه درآن زمان در وضعیت مالى بدى قرار داشت پسرش را براى تحصیل به مدرسه فرستاد اما آدولف نمى خواست کارمند شود. او کارمند شدن را همتراز اسارت مى دانست و از اینکه بله قربان گوى کس دیگرى باشد متنفر بود. به همین جهت با آنکه پدرش سخت مخالف بود به هنر نقاشى روى آورد. دیرى نپایید که نخست پدر و سپس مادرش را از دست داد و او مجبور شد که براى ادامه زندگى به تنهایى به وین، پایتخت بزرگ و ثروتمند آن زمان اروپا ، گام بگذارد. او در آنجا روزگار سختى را پشت سر گذاشت. در سال ۱۹۱۴ یعنى درست در سالى که جنگ اول جهانى رخ داد به آلمان هجرت کرد و چون تعصبات ملى قویى داشت به جبهه اعزام شد و آن طور که دوستانش مى گویند رشادتهاى زیادى از خود نشان داد تا آنجا که به مدال صلیب شجاعت که تا آخر عمر با افتخار به گردن مى آویخت نائل گشت.
به سبب جراحتهاى جنگ در بیمارستان بسترى بود که خبر شکست آلمان را به گوشش رساندند. این تلخ ترین خبرى بود که تا آن زمان شنیده بود و او را منقلب نمود.او سیاستمداران را مسببین اصلى این شکست مى دانست و به همین جهت بود که نسبت به حکومتى که آنان بنام جمهورى وایمار تشکیل دادند هیچگاه خوشبین نبود.

پس از جنگ او در قسمت تبلیغات ارتش به کار مشغول شد تا زمانیکه وارد حزب کارگران آلمان گشت. این همان حزبى است که بعدها بنام حزب ناسیونال سوسیالیسم آلمان بزرگترین حزب آلمان گردید.

حزب کارگران حزبى کوچک و متشکل از نهایتا ۱۰ عضو و تعدادى هوادار بود. اما با مدیریت، فعالیت و کوششهاى آدولف هیتلر و همچنین ابداعاتش از قبیل ساختن پرچم و سرود براى حزب و نیز برگزارى جلسات حزبى در اماکن مطرح و همچنین تاسیس روزنامه برا ى حزب رفته رفته تبدیل به حزبى بزرگ شد تا آنجا که دست به یک کودتا زدند که بعدها بنام کودتاى آبجوفروشى مشهور شد. کودتایى که در آن هیتلر و دیگر افراد حزب بر علیه دولت جمهورى براه انداختند. اما به سبب خامى او و همکارانش در این راه با شکست مواجه شدند و نه تنها همگى را به زندان افکندند بلکه حزب تعطیل و غیر قانونى اعلام و از هرگونه فعالیتى منع گردید.

هر کس دیگرى بود دست از کار مى کشید و یا حداقل در زمانى که در زندان بود حرکتى نمى کرد اما این شخصیت خارق العاده دست به یکى از بزرگترین اعمال خویش زد… نوشتن کتاب نبرد من .
کتاب نبرد من بعدها بعنوان کتاب مقدس نازیها ( اعضاء حزب ناسیونال سوسیالیسم ) درآمد که در آن ریشه هاى فکرى رایش سوم بیان گردیده است. رایشى که بزرگترین امپراتورى آلمان لقب گرفت.
پس از آزادى او با دولت توافق نمود که بر علیه آنان حرکتى انجام ندهد و اینچنین بود که بار دیگر حزب را رو به جلو به پیش راند.
حزب نازى به علت نبوغ سیاسى هیتلر به سرعت حزب اول آلمان شد و در پارلمان اکثریت کرسیها را به خود اختصاص داد بطوریکه هرمان گورینگ یکى از نزدیکترین یاران هیتلربه عنوان رئیس پارلمان انتخاب گردید.

سرانجام در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳ ژنرال هیندنبورگ رئیس جمهور سالخورده آلمان آدولف هیتلر را به عنوان صدراعظم آلمان برگزید و این لحظه تاریخى آغاز رایش سوم مى باشد.
هیتلر پس از به قدرت رسیدن به سرعت وضع اقتصادى آلمان را بهبود بخشید و با اینکه در پیمان ورساى آلمان حق داشتن نیروى نظامى را نداشت با نیرنگ یک نیروى نظامى براى آلمان آفرید که تا آن زمان بى سابقه بود.
پس از آن اتریش را الحاق خاک آلمان کرد.اتریش پس از جنگ اول جهانى بسیار ضعیف شده بود و هیچ نشانى از شکوه و عظمت گذشته را نداشت ، به همین سبب مردم مشتاقانه به الحاق کشورشان به آلمان قدرتمند راى مثبت دادند. این واقعه به آنشلوس معروف است.

بدین ترتیب هیتلر در ۱۴ مارس ۱۹۳۸ پیروزمندانه و در حالى که به ابراز احساسات مردم که مشتاقانه براى دیدنش صف کشیده بودند پاسخ مى گفت وارد وین ، شهرى که روزگارى در آن زندگى سختى را سپرى کرده بود ، گردید.
پیمان ورساى یکى از ذلت بارترین پیمانهایى بود که پس از جنگ اول جهانى و در پى شکست آلمانها بر ملت آلمان تحمیل گردیده بود و هیتلر سوگند خورده بود که این پیمان را براندازد. از جمله مفاد این پیمان دادن سرزمینهایى از آلمان به لهستان بود و چون آلمانیها، لهستانیها را ملتى پست تر از خود مى دانستند این امر برایشان بسیار گران مى آمد. بدین سبب به دستور هیتلر در سپیده دم اول سپتامبر ۱۹۳۹ لشکریان قدرتمند ورماخت (ارتش آلمان ) مانند سیل از مرز لهستان عبور کردند و از شمال و جنوب و مغرب به سوى ورشو پیش راندند. انگلستان و فرانسه که در آن زمان جزو هم پیمانان لهستان بودند، پس از این واقعه به آلمان اعلام جنگ کردند واین آغاز جنگ دوم جهانى، بزرگترین جنگ تاریخ بشرى ، بود.
نبوغ نظامى هیتلر به صورتى بود که همه جهان را به شگفتى واداشته بود. با تدابیر نظامى این مرد لهستان، دانمارک، نروژ،هلند ، بلژیک و سپس فرانسه به سرعت به اشغال نیروهاى آلمانى درآمد.
هیتلر انگلستان را جزء لاینفک تمدن اروپا مى دانست و در هر لحظه از جنگ براى صلح با انگلستان اقدام مى کرد اما انگلیسیها که مردمى متکبر بودند حاضر به صلحى که کمتر از تسلیم نبود نمى شدند و تا آخرین نفس دلاورانه با آلمانها جنگیدند.

هیتلر که نه مى خواست انگلستان را از بین ببرد و نه مى خواست قدرت ارتش خود را کاهش دهد از ادامه جنگ در غرب منصرف شد و رویش را به طرف شرق ، یعنى روسیه ، برگرداند.
در ساعت ۳:۳۰ بامداد ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ ارتش آلمان طى عملیاتى موسوم به بارباروسا به روسیه شوروى حمله کردند. در ابتدا سرعت ارتش بسیار بالا بود و در همان آغاز عملیات قسمتهاى بسیارى از خاک روسیه را به تصرف خود درآوردند.هیتلر و سایر فرماندهانش اینچنین مى پنداشتند که کار روسیه تا قبل از پائیز به اتمام خواهد رسید و همین ، بزرگترین اشتباه ، او بود.
در زمستان سرد آن سال روسیه، ارتش آلمان ، بعلت نداشتن تجهیزات کافى براى نبرد زمستانى با آنکه تا دروازه هاى مسکو رسیده بود، بعلت مقاومت سرسختانه مردم و ارتش روسیه، مجبور به عقب نشینى شد و این آغاز پایان بود.
پس از ورود آمریکا به جنگ جهانى دوم که توسط ژاپن صورت گرفت ، روح تازه اى در قواى متفقین دمیده شد و جنگ وارد مرحله جدیدى گردید.
سرانجام با توافقى که توسط سران سه کشور انگلستان،روسیه و آمریکا یعنى چرچیل، استالین و روزولت انجام گرفت ، متفقین از شرق و غرب به سمت آلمان یورش بردند و توانستند ارتش آلمان را به زانو درآورند.
هیتلر تا دقایق آخر مقاومت کرد و چون دیگر هیچ نیرویى براى جنگیدن نداشت براى آنکه جسدش به دست دشمنانش نیفتد دستور داد جسدش را بسوزانند و پس از این دستور با شلیک تپانچه به زندگى پر فراز و نشیب خود پایان داد.یک نکته : اما جنگ جهانى دوم ، جداى از تبعات منفى ، آثار مثبتى نیز بر جاى گذاشت که امروزه بشراز آنها بهره مند است. اصولا انسانها در مواقعى که ضرورت ایجاد کند دست به کارهاى بزرگى مىزنند و رشد سریع علم و دانش بشرى و پیشرفت فوق العاده تکنولوژى که به علت رقابت شدید نظامى بوجود آمد از جمله این آثار است.
از دیگر مواردى که در دنیاى پس از جنگ بوجود آمد و مستقیما به این جنگ مربوط میشود مى توان از تشکیل سازمان ملل متحد، بوجود آمدن بلوک شرق و غرب و دو قطبى شدن جهان و دهها موارد دیگر را نام برد که هنوز هم مى توانیم این موارد را ببینیم.
اما اگر هیتلر پیروز مى شد ما یقینا در دنیاى دیگرى زندگى مى کردیم و شاید این همه کشت و کشتارهایى که پس از این جنگ در سرتاسر جهان به بهانه هاى گوناگون شکل گرفته و مى گیرد بوجود نمى آمد………… و باز هم شاید … شاید ایران خوشبخت تر از آنى که هست مى بود.روی دیگری از سکه : یکی از بزرگترین و معروفترین ژنرال جنگ دوم جهانی ٬ که فرماندهی نیروهای متفقین در جبهه های غربی را بر عهده داشت ( نیروهای آمریکا ٬ انگلستان ٬ فرانسه ٬ کانادا و … )٬ ژنرال آیزنهاور بود. شاید بتوان گفت که او یکی از دو قدرتمندترین ٬ فرماندهان جبهه مخالف هیتلر بود و سرانجام توانست به کمک ژنرال ارتش سرخ٬ ژنرال ژوکف٬ پشت لشکریان هیتلر را بر زمین بخواباند.
(متنی که در زیر می خوانید نوشته آقای کامبیز توانا است٬ در مورد ژنرال آیزنهاور)
به محض ورود به شهر لندن، ژنرال دوایت دى آیزنهاور فرماندهى نیروهاى آمریکایى در اروپا را به عهده گرفت. هر چند آیزنهاور به عنوان یک افسر نظامى ۲۷ سال بود که میدان نبرد را از نزدیک ندیده و تجربه نکرده بود اما دانش، هوش و استعداد او از استراتژى نظامى و سازماندهى نیروهاى تحت فرماندهى به حدى بالا بود که ژنرال جورج سى مارشال فرمانده کل نیروهاى نظامى آمریکا وى را براى این سمت انتخاب کرد تا ۴۰۰ افسر ارشد را به همراه نیروهایشان در جنگ علیه آلمان هدایت کند. بعد از اثبات قابلیت هاى خود در شمال آفریقا و ایتالیا در سال هاى ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳، آیزنهاور به عنوان فرمانده ارشد نیروهاى آمریکا و ارتش متفقین براى جنگ در شمال غربى اروپا انتخاب شد.
آیزنهاور در سال ۱۸۹۰ در دینسون تگزاس به دنیا آمد و در سال ۱۹۱۵ از دانشکده افسرى فارغ التحصیل شد. براى جذب ۵۹ نفر براى تحصیل در مقطع ژنرالى، آیزنهاور نمره ۶۱ در دروس آکادمى و ۱۲۵ در دیسیپلین را از ۱۶۴ نمره به دست آورد. افسران ارشد دانشکده استعداد سازماندهى او را زود تشخیص دادند و وى را به عنوان ریاست بخش تمرین تانک منصوب کردند. چرا که در سال ۱۹۱۷ آمریکا وارد جنگ جهانى اول شده بود. در اکتبر ۱۹۱۸ دستورى به او رسید که تانک ها را به فرانسه ببرد ولى قبل از این که آنها به خاک فرانسه برسند، جنگ تمام شد. هر چند آیزنهاور مدال خدمت، دریافت کرد ولى از این که نتوانسته صحنه نبرد را ببینید، بسیار ناراحت بود.
در زمان بین دو جنگ جهانى در ارتش پیشرفت کرد و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴ فرماندهى منطقه تنگه پاناما را به عهده داشت و در سال ۱۹۲۶ با درجه سرگردى فارغ التحصیل شد. در سال ۱۹۲۸ یک منصب عالى در فرانسه را به دست آورد و به عنوان نفر اول از دانشگاه علوم جنگ فارغ التحصیل شد. در سال ۱۹۳۳ به عنوان دستیار معاونت نیروى انسانى ارتش انتخاب شد و در ۱۹۳۵ توانست به عنوان مشاور جنگى دولت برگزیده شده و به فیلیپین برود.
با ارتقا به درجه سرهنگ دومى در سال ۱۹۳۹ به آمریکا برگشت و کمى پس از آن جنگ جهانى دوم آغاز شد. در سال ۱۹۴۰ روزولت دستور آمادگى نیروها براى حضور گسترده آمریکا در جنگ را صادر کرد. در سال ۱۹۴۱ سرهنگ تمام شد و کمى بعد فرماندهى تیپ ۳ ارتش را به دست آورد و به درجه سرتیپى رسید.
در دسامبر سال ۱۹۴۱ آمریکا وارد جنگ جهانى دوم شد و آیزنهاور به عنوان استراتژى جنگى نقشه حمله به نیروهاى متحدین در اروپا را طراحى کرد. در ۱۹۴۲ با درجه سرتیپ تمام راهى اروپا شد تا رهبرى نیروهاى متفقین در اروپا را عهده دار شود. در زمان حضور در اروپا به استراتژى هاى خلاقانه خود توانست اقدام نیروهاى انگلیس و کانادایى را به دست آورد و فرانسه از دست آلمان ها خارج شد. جنگ با فرماندهى او ادامه یافت. در ۷ مه سال ۱۹۴۵، آلمان تسلیم شد و در آن زمان آیزنهاور دیگر یک ژنرال پنج ستاره بود.
پس از جنگ و در سال هاى ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۰ به عنوان رئیس دانشگاه کلمبیا به کار مشغول شد. در سال ۱۹۵۱ به خدمت نظامى بازگشت و براى فرماندهى کل نیروهاى پیمان آتلانتیک شمالى _ ناتو _ راهى بروکسل شد. فشار زیادى براى کاندیداتورى آیزنهاور براى انتخابات ریاست جمهورى مطرح شد و در سال ۱۹۵۲ وى منصب خود در ناتو را تحویل داد تا به عنوان کاندیداى جمهوریخواهان وارد انتخابات ریاست جمهورى آمریکا شود.
در نوامبر سال ۱۹۵۲ با پیروزى مطلق در انتخابات پیروز شد و چهار سال بعد در ۱۹۵۶ براى دوره دوم نیز بى رقیب بود. چشم انداز او براى پیشرفت اقتصادى خیلى گسترده بود و بسیار تلاش کرد تا فضاى جنگ جهانى دوم را در سراسر دنیا از بین ببرد. در سال ۱۹۶۱ از خدمت ارتش بازنشسته شد و به همراه همسرش راه مزرعه خانوادگى خود در پنسیلوانیا را پیش گرفت. آیزنهاور در سال ۱۹۶۹ درگذشت و در کانزاس به خاک سپرده شد.
آیزنهاور از معدود رهبران نظامى بود که توانسته بود قدرت غیرنظامى خود را نیز حفظ کرده و فارغ از فضاى خشک نظامى در یک محیط سیاسى به کار بپردازد. تمرکز آیزنهاور بر برنامه هاى عمرانى و رفاهى از او چهره اى ساخت که در آن سال هاى پس از جنگ، مردم به واقع به آن نیاز داشتند. تاثیر آیزنهاور بر سیاست داخلى آمریکا بیش از تاثیر او بر سیاست خارجى بود و کارنامه او در دوران خدمت نظامى به مراتب پررنگ تر از دوران ریاست جمهورى او است.خصوصیات اخلاقی هیتلر

دردرجه اول او صاحب اراده بود، نیروی اراده ای که با همه دگرگونی ها و شکلها به منصه ظهور رسیده بود. نیروی اراده اش خود را به گونه ای انعطاف ناپذیر و خودرای نمایاند.
این نیروی اراده ، مشخصه ای بود برای گردهمایی های انتخاباتی هیتلر؛این سخنران توده های متعصب،انتقامجوی تسلیم ناپذیر نیرومند و چابک،مرد تصمیم گیریهای صریح،مرد خشمگینی که تمام موانع سر راهش را خرد و نابود می کرد.
اما اراده به تنهایی برای تسخیر یک سرزمین کافی نیست.
استعداد دیگر او حافظه اعجاب انگیزش بود. توانایی خارق العاده ای داشت که می توانست به کمک آن معلومات جامع و گوناگونی از موضوعهای مورد علاقه اش کسب کند.
با این وصف نباید تصور کرد که این خودآموز تسلیم ناپذیر و امین، فاقد هرگونه ظرافت و زیرکی بوده است.رفتار هیتلر به قدری متناقض بود که به نظر می رسید بازیگری مادرزاد است.
حیله گری و شناخت هدف ، شاید خصوصیتی باشد که راز موفقیت او را به بهترین شکلی بیان کند.این مرد که از هیچ مانعی نمی هراسید و به خوبی میتوانست برای اجتناب از بروز شکست و ناکامی با آن کنار بیاید ، با هنر تمام خود را با شرایط وفق می داد.
او تمام زیر و بم دروغ ، لاف ، نیرنگ و ریا را به کار می بست تا به هدف خویش برسد. نقش خود را در برابر ملت، همکاران ، حکومتمردان بیگانه در صحنه جهانی به قدری با موفقیت ایفا می کرد که بهترین تعلیم یافته ها نیز فریفته می شدند.
او تا مدتها عروسک گردان کلیه وقایعی بود که در رایش اتفاق می افتاد. هر آنچه می کرد حساب شده و نیرنگی در آن نهفته بود. تا دم مرگ نیز از عهده انجام نقش رهبری بر می آمد.
استعداد دیگر او داشتن نیروی امواج مغناطیسی خارق العاده بود که به آن حس ششم ذاتی و پیشگویی نیز که غالبا برایش نقش تعیین کننده داشت می افزود.او بطور اسرار آمیزی خطرهایی را که تهدیدش می کرد و نیز واکنشهای پنهانی توده ها را احساس می کرد و به شیوه غیر قابل وصفی مخاطبان خویش را مجذوب می ساخت.
او چون یک مدیوم “” وسیط “” تاثیر پذیر و در عین حال چون یک متخصص خواب مصنوعی “” هیپنوتیسور “” خاصیت ارسال امواج مغناطیسی داشت.
تصورات او در سطحی قرار داشت که دیگر انسانی نبوده و پاره ای از افکارش نقشی از نیرنگ و ریا داشت . نجات یافتن او در سوء قصدها به کمک یک سلسله شرایط بی نهایت اعجاب انگیز مسئله ای قابل تامل است. از این رو شخص او به این باور میرسد که سرنوشت برایش (( رسالتی )) مقدر کرده است.
این انسان خارق العاده با ولع قدرت طلبی و نیاز به فرمانروایی نزدیک بود بنیان جهان هستی را در هم ریزد.
او هیتلری واحد نبود، چند هیتلر در وجود یک تن بود، آمیخته ای بود از :
دروغ و حقیقت ؛ صداقت و بی رحمی ؛ سادگی و تجمل ؛ رافت و خشونت ؛ عرفان و واقع گرایی ؛ هنرشناسی و بی فرهنگی
نیروی محرکه ای که این رهبر توده ها را به حرکت در می آورد ، راحتش نمی گذاشت و به او فرصت تعمق نمی داد. هیتلر چون موتوری مدام با شتاب به پیش می راند . وظایف ، طرحها ، برنامه ها و طرحهای چهار ساله با شتابی گیج کننده یکدیگر را دنبال می کردند . او تجسم زنده فلسفه آلمانی اشتیاق به جاودانه شدن است که تحمل هیچ تاخیری را نداردو هیچ درنگی را جایز نمی شمارد.
هیچگاه مجذوب آینده و یا از آن راضی نبود. به درون گردابی از نو آوریها، آفرینشها، اصلاحات و عملیات جنگی افتاده بود و در هیات الهی که خود را متکی به آن می دانست ، آنرا توجیه می کرد.
او چون ستاره دنباله دار روشنی در دوران تیره روزی و فلاکت ملت آلمان برخواست. آن هنگام ، با زبانی با ملت سخن راند که به آن نیاز داشت و با شوری آتشین وعده هایی داد که در انتظارش بود و به طور کاذب به او انرژی و امید بخشید.
اما… این ستاره دنباله دار در خطی مشی غرور آمیزش سعی کرد با گروه اختران عناد بورزد و قوانین جاودانی کهکشان را نابود سازد و این پایان او بود…
برگرفته از کتاب : زندگی خصوصی آدولف هیتلر
نوشته آلبرت زولر ترجمه محمود ابریشم چیان

پایان غم انگیز هیتلر و البته با شکوه

پرده آخر!
هیتلر به رادیو گوش می دهد……… نیروهای ارتش سرخ تا دروازه های برلین پیش آمده اند … ژنرال ژوکف: تا فردا ٬ برلین را فتح خواهیم کرد……
اما هیتلر همچنان در پناهگاه زیرزمینی خود در برلین بسر می برد…… تمامی دوستان و اطرافیانش از او خواهش می کنند که با یک فروند هواپیما از برلین خارج شود و رهبری را در مقری دورتر از جبهه های جنگ ادامه دهد…….. اما هیتلر فهمیده است که دیگر به پایان راه رسیده است.
از منشیهایش که در آن لحظات هولناک هنوز او را رها نکرده اند می خواهد که ماشینهای تایپ خود را آماده کنند. او می خواهد وصیتنامه خود را بگوید……. وصیتنامه ای که در آن لحظات آخر نیز می گوید که ما قربانی دسیسه چینی یهودیان شدیم …….. او از یهودیان چه چیزی می دانست که دیگران نمی دانستند………. همه جهان او را مسئول این جنگ خانمان برانداز میدانند……. اما او طوری سخن می گوید که انگار از مسائلی با خبر است که دیگران نمی دانند………. او باز هم یهودیان را مسئول آتش جنگ می داند.

همه فکر می کردند که فیلد مارشال گورینگ یا هیملر جانشینان او خواهند شد……… اما آن دو به گفته خود هیتلر به او خیانت کرده بودند……… گورینگ و هیملر که بازی را تمام شده می دیدند٬ به خیال خود در پی کنار آمدن با متفقین شده بودند…… زهی خیال باطل…….. صلح… آن هم در شرایطی که متفقین وارد آلمان شده بودند؟………. چندی قبل گورینگ از طرف پیشوا عزل گردیده بود…… و هیملر نیز شرایط بهتری نداشت……..
هیتلر در وصیتنامه خود٬ دریاسالار دونیتس که مردی خوش نام در ارتش آلمان بود را جانشین خود قرار داد و از او خواست تا برای سرافرازی آلمان هر چه می تواند انجام دهد و دیگران را نیز به فرمانبرداری او امر کرد.
پس از مرور وصیتنامه اش و طبق عادت همیشگی اش٬ اصلاح بعضی عبارات٬ به همگی فرمان داد تا برلین را ترک کنند.هواپیمایی که در میان آنهمه آتش برای بردن پیشوای آلمان آمده بود٬ نباید دست خالی باز میگشت……. برای هیتلر اهمیت داشت که وصیتنامه اش به دست بیگانگان نرسد.. پس وصیتنامه اش را بهمراه دیگر یاران نزدیکش بهمراه آن هواپیما فرستاد تا هم یارانش رهایی یابند و هم وصیتنامه اش ایمن باشد.
او از گوبلس و خانواده اش و حتی اوا براون نیز خواست که ترکش کنند… اما آنها ماندند تا نامشان در کنار هیتلر باقی بماند.
هواپیما به پرواز در آمد و هیتلر ٬دستانش را از پشت کمر به هم گره زده بود و به آن هواپیما می نگریست……… خلبان چالاک آن هواپیما از میان کوهی از آتش توانست عبور کند و دور و دورتر شد…… دقایقی پس از آنکه هواپیما از دیدها ناپدید شد..کماکان هیتلر ایستاده بود و به آسمان مینگریست……… لحظه ای به خود آمد و به اطرافش نگاه کرد…….. همه مانند او داشتند به آسمان نگاه می کردند……. صدایش را صاف کرد و رو کرد به اوابراون که در نزدیکیش ایستاده بود………. و بلند گفت که دیگر زمان آن شده است که ازدواج کنم…. آیا همسری مرا قبول خواهی کرد؟…….. اوا براون که سالها آرزوی چنین پیشنهادی را داشت……. اشک در چشمانش حلقه زد و با لبخندی بر لب٬ سرش را به نشانه تایید تکان داد.
گوبلس دستور داد تا سریعا کشیشی بیاید و مراسم ازدواج را به اجرا بگذارد…….. به سرعت تدارک جشن عروسی را دیدند و مقدار مختصری غذا و شیرینی نیز مهیا گردید …….. در آن لحظات ٬ شادی غیر قابل وصفی برقرار شد……. کشیش خطبه مربوط به ازدواج را خواند و از هیتلر پرسید که آیا حاضر است در سختیها و خوشیها در کنار همسرش باشد؟… هیتلر پاسخ داد:آری…….. از اوا براون نیز سوالی مشابه پرسید که جواب او نیز مثبت بود…….. در دفتر ثبت اسناد پس از امضای هیتلر و اوا براون٬ گوبلس از طرف هیتلر و همسر گوبلس از طرف اوا امضا کردند.
پس از ساعتی شادمانی……. دیگر زمان استراحت تازه داماد و نو عروس گشته بود……. اما هیتلر قبل از آنکه به اتاقش برود از گوبلس خواست تا بطور خصوصی با او صحبت کند……. پس آندو به دفتر کار هیتلر رفتند ٬ اما برعکس جلسات دیگر ٬ این جلسه زیاد طولانی نبود……. پس از آن هیتلر با همگی خداحافظی کرد و از آنها تشکر نمود که تا این لحظه او را ترک نکرده اند و پس از آن بازوی نو عروسش را گرفت و به اتفاق به اتاق هیتلر رفتند……. چشمان همه اشکبار بود……… این آخرین باری بود که پیشوای آلمان زنده دیده شد.
همه نگران بودند و خواب به چشمان هیچ کس راه نمیافت………. ساعاتی گذشت تا اینکه صدای تیری از اتاق پیشوا به گوش رسید…… همه سراسیمه به اتاق پیشوا رفتند ……..
داستان زندگی پر فراز و نشیب هیتلر به پایان رسید …
به دستور گوبلس چاله ای که از خمپاره های متفقین درست شده بود را پر از بنزین کردند و جسد هیتلر و اوا براون را درون آن سوزاندند……. سپس گوبلس و همسرش و دختران خردسالش به پیشوایشان اقتدا کردند و آنها نیز خودکشی نمودند.
مارتین بورمان٬منشی خصوصی هیتلر٬ و تنها کسی از سران نازی که هیچگاه دستگیر نشد…… دستور سوزاندن جسد آنها را نیز صادر کرد و پس از آن مشغول جمع آوری و سوزاندن اندک مدارکی که باقی مانده بود شد.
زمانی که روسها پناهگاه هیتلر را تصرف کردند تنها تکه هایی از استخوان هیتلر را یافتند و این همه ی پایان داستان بود.

سیاست چیست

مفهوم سیاست، مانند هر مفهوم دیگر در علوم انسانی، هم از حیث قلمرو و هم از حیث موضوع، مفهوم پیچیده و مشکلی است. از طرفی هدف از تعریف یک پریده، این است که یک علم با مباحث علم دیگر آمیخته نگردد و نیز اگر از مفهومی بحث می شود، معلوم گردد که از آن، چه برداشتی در نظر است تا بنابر تعریفی که مورد اتفاق نظر است، بحث نمود و به نتیجه رسید.






















مفهوم سیاست، مانند هر مفهوم دیگر در علوم انسانی، هم از حیث قلمرو و هم از حیث موضوع، مفهوم پیچیده و مشکلی است. از طرفی هدف از تعریف یک پریده، این است که یک علم با مباحث علم دیگر آمیخته نگردد و نیز اگر از مفهومی بحث می شود، معلوم گردد که از آن، چه برداشتی در نظر است تا بنابر تعریفی که مورد اتفاق نظر است، بحث نمود و به نتیجه رسید. بنابراین جهت شفاف شدن مفهوم سیاست، در ابتدا تعریف لغوی و سپس تعریف اصطلاحی آن را از دیدگاه دانشمندان علم سیاست و فلسفه سیاسی ارایه خواهیم کرد. لغت شناسان برای واژه سیاست معانی بسیاری ذکر کرده اند که عبارتند از: «رعیت داری، پاس داشتن ملک، تدبیر، عقوبت، ریاست، داوری، تنبیه و...» نظریه پردازان تعاریف زیادی از سیاست کرده اند که آنها را به دو دسته دیدگاه اندیشمندان غربی و دیدگاه اندیشمندان اسلامی تقسیم کرده ایم.

اصولا در باب سیاست اسلامی این سوال مطرح است که آیا سیاست با دین ارتباط دارد یا خیر. در جواب این سوال، نخست باید تعریف دقیقی از دین ارایه کرد تا بتوان بر مبنای آن، قلمرو و میزان دخالت دین در حوزه سیاست را مشخص نمود.

علامه طباطبایی در کتاب المیزان تعریفی از دین ارایه نموده است که عبارت از آن روش مخصوصی در زندگی است که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دایمی حقیقی باشد، تامین نماید. پس در شریعت باید قانون هایی وجود داشته باشد که روش زندگی را به اندازه احتیاج روشن سازد.

بنابراین، دین روش مخصوصی در زندگی است که صلاح دنیا را به طوری که موافق کمال اخروی و حیات دایمی حقیقی باشد، تامین می نماید. پس دین عامل اصلی و اولیه وحدت، یگانگی، اجتماعی شدن و اجتماعی ماندن انسان است که زاده وحی می باشد؛ علاوه بر آن که آشنایی اندکی با زبان قرآن کافی است تا دریابیم که اسلام از تبیین مسایل سیاسی و اجتماعی فروگذار نکرده است و در حیطه قوانین مدنی، جزایی، بین المللی و نیز درباره عبادت ها و اخلاق فردی، بسیار سخن گفته است و برای زندگی خانوادگی، ازدواج، تربیت فرزند، تجارت و معاملات نیز حکم و دستورالعمل دارد.

همان گونه گفته شد، سیاست یعنی در اتخاذ تدابیری جهت اداره جامعه انسانی و هدایت آن به سوی تعالی.

اکنون با توجه به مفهوم دین وسیاست، به خوبی می توان دریافت که در اسلام رابطه منطقی و ماهوی است و این دو، لازم و ملزوم یکدیگرند و جدایی ناپذیر می باشند؛ زیرا اولاً، احکام و مقررات دین، تمامی شئون زندگی انسان را در برمی گیرد و از آنجایی که راهنمایی و هدایت انسان از جانب خداوند همه جانبه و فراگیر است، سعادت واقعی آدمی نیز به کار گرفتن کلیه احکام و دستورات الهی است؛ ثانیا، از نظر رابطه، رابطه سیاست اسلامی و دین، رابطه جز و کل است؛ یعنی دین دارای احکام و دستورهای بسیاری است که بخشی از آنها مربوط به مسایل وموضوعات سیاسی است، مانند حج و نماز جمعه؛ ثالثا، پیامبران یعنی آورندگان دین برای هدایت بشر، خود حکومت تشکیل داده و رهبری انسانی باید بهترین روش را در نظر گرفت و نیز با اتخاذ این تدابیر مبتنی بر این باشد تا روش زندگی را به انسان نشان دهد.

در جهان بینی توحیدی، جهان از یک مشیت حکیمانه، پدید آمده است و نظام هستی نیز براساس خیر، جود، رحمت و رساندن موجودات به کمالات شایسته آنها استوار شده است. جهان بینی توحیدی، جهانی را تصویر می کند که تک قطبی و تک محوری است و ماهیتی از اولین «انالله» به سوی اویی «انا الیه راجعون» دارد. نظام موجود، نظام احسن و اکمل است و موجودات جهان با نظامی هماهنگ به یک سو و به یک طرف یک مرکز تکامل در حرکتند.

آفرینش هیچ موجودی عبث، بیهوده و بدون هدف نیست، چرا که خداوند عادل و حکیم است و افعال او همگی خوب و پسندیده و مشتمل بر مصلحت و حکمت می باشد.

از دیدگاه سیاست اسلامی، ماهیت انسان همان هسته باطنی او است که فطرت نامیده می شود و نقش اصلی و محوری در تنظیم حیات انسانی و به کارگیری قوای عقلانی و تجربی و استمرار از کلام و حیانی ایفا می کند. فطرت به عنوان جوهره انسان، اصول و ارزش های انسانی را به صورت ثابت و پایدار در طول زمان حفظ می کند و با گستردگی همه جانبه اش، دغدغه و مخاطره انسان را به نسبت به جوانب شناخته شده و ناشناخته دنیوی، اخروی، محدود و نامحدود حیاتش، همواره زنده نگه می دارد. جامعه به عنوان کل مرکب از افراد، هویت و ماهیتی متناسب با افراد کسب می کند و صرف نظر از مختصات زمانی و جغرافیای فرد فرد انسان ها، ماهیت و هویت شایع و همگانی افراد است که در فرایندی پیچیده در اجتماع انسانی به هم گره می خورد و ماهیت جامعه انسانی را شکل می دهد. از این رو، هر تبیینی از ماهیت انسان مستقیما در تبیین ماهیت جامعه تاثیر می گذارد و ماهیت جامعه را متناسب و متناظر با ماهیت تبیین شده برای افراد به تصویر می کشد. در نگرش اسلامی، از آنجا که هر فرد به سوی توسعه جنبه های فطری خود بیش از هر امر دیگری گام برمی دارد، هویت و ماهیت جامعه اسلامی بر مبنای دو عنصر «هدایت» و «عدالت» شکل می گیرد و همین دو عنصر است که روح اصلی جامعه اسلامی را می سازد و رفتار اجتماعی انسان ها را سامان می دهد.

فاتح می اید

بوي غريب و نا آشنايي مشامم را نوازش مي كند . بوي چيست ؟ و كيست كه اين بو را از خود منتشر مي كند تمام تجربه اي كه از بو هاي زندگي ام دارم را مرور ميكنم اما دست خالي بايگاني مغزم را ترك مي كنم ، اين بار آن بوي غريب به شدت بيشتري به مشامم مي رسد ، آري اوست ..! صاحب بو را پيدا كردم چقدر زيبا و آرام است . صاحب بو كه اين قدر مرا آشفته كرده است خود از ديدنش بسيار متعجبم . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

در آنجا خانه كوچكي بود كه يك طرف آن به خرابه تبديل شده بود با حيرت و دقت به صاحب بو نگاه كردم . عطرش به وجودم آرامش و احساس قدرت مي داد ، عطر بوي او تمام فضا را تا صد متري معطر كرده بود او بهترين بو و زيباترين تعريف از آزادي ، خلوت و آنچه كه ديگران از آن ناآگاه هستند ،مي باشد . آن زيبا روي كه يك طرف خانه را به ويرانه تبديل كرده بود گلوله ي توپي بود كه زيبايي خانه را دو چندان كرده بود ، پس از آنكه راه خويش را در پيش گرفتم بر تعداد آنان كه خانه ها را به ويرانه تبديل كرده بودند افزوده مي شد ، ويراني ها و ترسي كه در آنجا حاكم بود ، آرامش درونم را تحريك مي كرد ، بوي سوخته ي اجسام با بوي مرگ ادغام شده بود ، به جلو كه رفتم ديگر اثري از خانه هاي سالم نبود ، وقتي كه به نقطه ي اوج رسيدم درگيري ها بسيار شديد بود ، سربازاني جان باخته بودند بي آنكه گلوله اي شليك كرده باشند ، آتش خشم از درون سنگرهاي آغشته به خون زبانه مي كشيد ، اين دقيقا همان عقيده به برتري بود كه به نمايش در آمده بود ، به درون چاله اي خيز برداشتم ، در آن چاله دو سرباز به علت جراحات زياد و خون زيبايي كه از دست داده بودند ، جان باخته بودند ، با نهايت تأسف صحنه ي وداع آنان را ترك گفتم . . . . . . . . . . .

در حالي كه خسته بودم همچنان به سوي هدفم مي رفتم ، به ناگاه خود را در بين سربازاني ديدم كه سخت از اين ابر قدرت ، عوام فريب مي ترسيدند ، در آن لحظه بود كه بانگ سر دادم :آيا حاظريد در خفت و خاري بميريد ، آيا حاظر نيستيد دنيا و زندگي خويش را تغيير دهيد ؟ آناني كه مي ترسند از ادامه ي راه الگوي جاويد نيستند ، بلكه ذليل هستند بمانيد و بي آنكه خم به ابرويتان بنشيند بجنگيد ، كه جنگ شريف ترين فعاليت انسان است ، ، ، ، ، ، ، ، به ناگاه موجي از قدرت و معرفت همچون باد به سوي سربازان روا داشتم ، سربازان با اطمينان كامل از آنچه كه از عهده شان بر مي آيد راهي خطرناك ترين نقطه ي ميدان نبرد شدن ، چندي بعد با رهبريت مقتدر ، فاتحي نوين ، انديشه ي برتر و كشوري آزاد پيروزي را براي سربازانم فراهم ساختم ،چرا كه جنگ و جدال براي آنانيست كه زير بار ظلم نمي رورند . . .

اين تنها يك نمونه از هشدار " فاتح " بود . . .

فاتحي كه امروزه از آن خبري نيست و در آينده اي نه چندان دور ترس در بستر را به مخالفانش هديه ميدهد ..

شکست در...

شكست در آفريقا...

در 11 ژوئن سال 1942 سپاه تازه تاسيس شمال آفريقا)نيروهاي آلماني و ايتاليايي( به فرماندهي "فيلد مارشال اروين رومل" متخصص تمام عيار بليتز كريگ )حمله برق آسا(به سپاه هشتم بريتانيا كه در ناحيه گزالاي ليبي موضع گرفته بود،يورش بردند. در اين نبرد نيروهاي آلماني موفق شدند ضربات سهمگيني را بر پيكره سپاه هشتم بريتانيا وارد نمايند،نيروهاي انگليسي كه شديدا تحت فشار قرار گرفته بودند چاره اي جز عقب نشيني نديدند.نيروهاي آسيب ديده انگليسي سراسيمه به سمت ناحيه العالمين مصر عقب نشيني كرده و در آنجا موضع گرفتند)اين ناحيه حدود 100 كيلومتر با كانال سوئز فاصله دارد(البته نيروهاي رومل به شدت به پشتيباني نياز داشتند اما در كل رومل براي نابودي كامل نيروهاي انگليسي و تسلط كامل بر تمام منطقه مديترانه فقط به يك قدم ديگر نياز داشت . و در اينجا بود كه هيتلر دومين اشتباه بزرگش را طي جنگ دوم مرتكب شد ، هيتلر به جاي آنكه نيروهاي سپاه آفريقايي را تقويت نموده و تسلطش را بر مديترانه تثبيت كند ، سربازان و تجهيزات را روانه كوره سيري ناپذير روسيه كرد تا گروه گروه آنها را در نبردي بي سرانجام و خونبار از ميان ببرد ، هيتلر در اقدامي عجولانه و غير منطقي به درخواست نيروهاي رومل جواب رد داد و اين باعث شد كه رومل در يك قدمي يك پيروزي قاطع و محكم از پاي بيفتد. نيرو هاي رومل زمينگير شده و از ادامه عمليات بازداشته شدند ، نيروهاي انگليسي از اين حماقت هيتلر)همانند آنچه كه در دانكرك گذشت(بهترين بهره برداري را نمودند و به سرعت حجم گسترده اي از سربازان و تجهيزات و تسليحات را به واحدهاي خود در العلمين رساندند ، و در اواسط آگوست سال 1942 رومل با درك اين قضيه كه از طرف هيتلر و ستادش انتظار كمك نبايد داشته باشد ، منابع محدودش را جمع آوري ، سازماندهي و آماده حمله ،اما در سوي ديگر نيروهاي انگليسي در زمان كوتاه به نحوي قابل توجه تجهيز شده بودند؛كاملا آماده ظاهر شدند. حمله رومل با ضد حمله شديد ژنرال مونتگمري)فرمانده نيروهاي انگليسي(در 23 آگوست سال 1942 پاسخ داده شد اين ضد حمله شديد كه با حمايت آتش مداوم و مهيب توپخانه همراه شده بود خطوط آلماني هارا در هم كوبيد و از آن زمان بود كه پرونده پيروزي و پيشرفت سپاه آفريقايي رومل براي هميشه بسته شد.با ورود نيروهاي آمريكايي به شمال آفريقا كار به شدت بر آلمانها دشوار شد و در نهايت 248 هزار سرباز آلماني در سپاه آفريقا به اسارت متفقين در آمدند ، رومل در سال 1945 قبل از تسليم آلمان خودكشي كرد ، كه به عقيده ي خيلي از تاريخ شناسان وادار به خودكشي شد....رومل يك سرباز در جنگ اول بود كه مهارتها و توانايي هايش چشم فرماندهان ارتش را گرفته بود و اين در حالي بود كه در برخي از نبردها فرماندهان عالي رتبه ي ارتش نظر رومل را جويا ميشدند،او همچنين در جنگ دوم باعث پيروزي هاي شگرفي براي آلمان شد و همواره بر پيشروي نيروهاي پانزر)زره پوش(همراه با برتري و پدافندي نيروي هوايي)لوفت وافه( تاكيد بسزايي داشت،،هيتلر در جنگ دوم اشتباهات زيادي داشت از جمله اشتباه هيتلر در اين جنگ مي توان به 1_حمله به روسيه.2_نبرد آفريقا)با از دست رفتن آفريقا سپاه هشتم انگليس و سپاه هفتم آمريكا عمليات هاسكي را به اجرا گذاشتن و نهايتا" ورود به ايتاليا فراهم شد .3_نبرد نورماندي)هيتلر فكر ميكرد كه حمله به كاله انجام مي شود و تعرض به نرماندي يك نيرنگ است(كه باعث نابودي آلمان شد .

حفاظت گفتار

بيشتر مواقع اسرار توسط زبان به صورت آگاهانه)عمدي(يا نا آگاهانه)سهوي( فاش شده است ، به مالك زبان خود بودن و مسلط بودن به آن حرفي كه از دهان خارج مي شود و نگفتن حرفي كه بيان آن ضرر دارد حفاظت گفتار ميگويند . اميرالمومنين علي)ع(در اين باره فرمايشات بسيار زيبا و در عين حال آموزنده اي دارند ، ايشان ميفرمايند:راز تو اسير توست اگر آن را افشا كردي اسير آن خواهي شد.افشاي آگاهانه ي اسرار توسط افراد نفوذي دشمن صورت مي گيرد ، اما بسياري از اوقات هم افشاي اسرار به صورت ناآگاهانه صورت ميگيرد و منشاء آن هم اين دلايل است.. 1

_سهل انگاري و ساده لوحي:ذات طبيعت انسانها با يكديگر متفاوت است ، بعضي از افراد از لحاظ جسمي و روحي در شرايطي هستند كه نقاط ضعف خود را به راحتي به ديگران نشان ميدهند ، بي توجهي ، زود باوري و خيال آسوده از ويژگي هاي اين افراد است با كمي صحبت و ترفندهاي جاسوسي به راحتي ميتوان آن ها را تخليه اطلاعاتي كرد.

2_كم ظرفيتي و خود نمايي:چنين افرادي معمولا عقده داشته و قصد جلب توجه را دارند ، اين افراد وقتي اخبار و اطلاعات مهمي را بدانند تا به كسي نگويند راحت نمي شوند و حتما بايد ديگران را هم در جريان بگذارند .

3_پر حرفي:يكي از خصوصيات زشت انسان مي تواند باشد ، افراد پر حرف معلومات كمي از هر علم دارند و آن را به رخ ديگران كشيده و خود را فاضل و دانا مي خوانند ، آن ها در حرف هاي خود بسياري از نبايدها را مي گويند .

4_خجالت:كساني كه خجالتي هستند امكان دارد در مقابل با شخصي كه با او دوست است و خواستار دانستن خبري شده خجالت كشيده و جهت ناراحت نكردن طرف خود اخبار و حقايقي را بر ملا مي سازد .

5_دوستي و محبت نا به جا:خيلي از انسان ها حريم دوستي را رعايت نمي كنند و دوست خود را در جريان بسياري از اطلاعات مي گذارند و با اين كار مي خواهند دوستي عميق خود را به طرف مقابل نشان دهند . امير المومنين علي)ع( در اين باره مي فرمايد:هيچ نگهدارنده اي حفظ كننده تر از سكوت نيست.....

در اين دنيا كه پايه زندگي مبارزه است بايد از گفتار خود حفاظت كنيم تا كه مغلوب فرصت طلبان نشوي

جنگ و تجاوز

جنگ و تجاوز ...

علت وقوع جنگ چيست؟ممكن است به نظر برسد كه گويا گرايش انسانها به جنگ بر اساس ميل دروني آنها به تجاوز است.شايد ما واقعا به طور ذاتي پرخاشگريم و اين امر در ويرانگري جنگ نمود پيدا ميكند .!در واقع چنين ديدگاهي در تجربه تاييد نميشود.جنگ چندان رابطه اي با بيان انگيزه هاي پرخاشگرانه ندارد،اگرچه ميدان نبرد ممكن است براي بعضي افراد اين فرصت را فراهم آورد كه احساسات جنايتكارانه اي را بيان كنند در غير اين صورت پنهان نگاه داشته ميشد.پرخاشگري ويژگي بسياري از جنبه هاي فعاليت انسان است.اما تعداد بسيار اندكي از مارا به كشتن وادار ميكند.اكثريت عظيم افرادي كه ديگران را كشته اند در زمان جنگ چنين كرده اند،برخي از ما بي ترديد اين گونه افراد را ميشناسيم يا با آنها برخورد كرده ايم،اما معمولا از آنها نميترسيم،زيرا ميدانيم كه اعمال آنها در جنگ با احساس پرخاشگري شخصي كه افراد ممكن است در زندگي عادي داشته باشند كاملا فرق ميكند _همه ارتش ها با آموزش مشقي و يادگيري انضباط سرو كار دارند.آموزش آمادگي بدني و همبستگي گروهي را كه براي نبرد ضروري است،افزايش ميدهد،اما به تغيير نگرش هاي معمولي افراد در جهت خونريزي بي پروا و بدون تفاوت گذاري نيز ياري مي كند."گوين داير"،كه بررسي جامعي درباره جنگ و پرخاشگري به عمل آورده است،اين گونه اظهار نظر ميكند."كار ارتش ها،در نهايت،عبارت است از كشتن و بنابر اين بخش مهمي از آموزش افراد براي سربازي ياد دادن اين مطلب به آنهاست كه حدودي را كه معمولا براي استفاده از خشونت در عمل قايل هستند ناديده بگيرند،به طوري كه در شرايط مناسب در برابر دشمن،هيچ گونه محدوديتي را در نظر نگرفته و عملا اورا بكشند،براي اكثريت مردم كشتن مي بايد آموزش داده شود،اگرچه استثناهايي وجود دارد.چيزي به عنوان "سرباز طبيعي"وجود دارد فردي كه بيشترين رضايت را از مصاحبت مردان،از هيجان،و از غلبه بر موانع جسمي و روحي كسب ميكند او لذوما نميخواهد آدم بكشد،اما اگر اين كار در چهار چوب اخلاقي روي دهد كه كارش را توجيه كند مانند جنگ و اگر اين بهايي است كه بايد براي ورود به آن گونه محيطي كه در آرزوي آن است بپردازد ،از نظر او هيچگونه ايرادي نخواهد داشت... اما در ارتش اين گونه افراد زياد نيستند آنها آنقدر نادرند كه حتي در ارتش هاي حرفه اي كوچك تنها بخش بسيار كوچكي را تشكيل ميدهند،در ارتش هاي بزرگ كه بر اساس خدمت نظام وظيفه تشكيل گرديده آنها تحت الشعاع تعداد انبوه افراد عادي تر قرار مي گيرند و ارتش ها بايد اين مردان عادي را كه اصلا نبرد را دوست ندارند به كشتن ترغيب كنند.بنابراين دست زدن به جنگ مستقيما از پرخاشگري انسان ناشي نميشود مهمترين عامل موثر،ظهور جوامع مبتني بر دولت است،از دولت هاي سنتي گرفته تا دولت هاي ملي امروز،همان گونه كه پيش از اين گفته شد در ميان اقوام شكارگر و گرد آورنده ي خوراك،جنگ به هيچ مفهوم مشخصي وجود نداشت،ستيزه هاي مسلحانه اي كه آنها بر پا ميكردند،كارهاي پر هيجان و پر خطري بودند كه بيشتر به ورزش شباهت داشت ،با توسعه جوامع بزرگتر كه داراي شكل هاي متمركز حكومت بودند،وضع تغيير كرد،ارتش ها تاسيس شدند و انضباط نظامي برقرار گرديد.از آن زمان به بعد،صدها يا هزاران نفر كه در دسته هاي منظم و منضبط عمل مي كردند،در ميدان هاي نبرد با يكديگر روبه رو مي گرديدن _ مشهورترين نظريه پرداز جنگ،متفكر آلماني قرن نوزدهم،"كارل فون كلاسويتس" اين نكته را دقيقا بيان كرده است آنجا كه در جمله مشهوري ميگويد:"جنگ صرفا يك عمل سياسي نيست،بلكه يك ابزار سياسي واقعي نيز هست،ادامه بده و بستان سياسي،اجراي همان هدف با وسايل ديگري است

دولف هيتلر



))آدولف هيتلر((در 20 آوريل سال 1889 در شهر مرزي))برانوم((بين اتريش و آلمان متولد شد.اتريشي ها در اصل آلماني تبار بودند و به زبان آلماني سخن ميگفتند،از اين رو خود را آلماني ميدانستند،هيتلر گرچه در اتريش به دنيا آمد،ولي به اندازه تمام كساني كه در آلمان زندگي ميكردند،خود را آلماني ميدانست و هميشه به اين فكر ميكرد كه همه ي آلماني ها بايد داراي يك كشور واحد باشند،هدفي كه سرانجام در زمان كوتاهي به او دست يافت وي نسبت به كمونيست و يهوديان خصومت مي ورزيد،كمونيزم را زاده ي فكر يهوديان ميدانست و مردم آلمان را نژاد برتر ميدانست هيتلر از يهوديان متنفر بود وي به خواهرش ))پاولا((گفته بود:^^ناكام ماندن من در نقاشي از اين واقعيت سرچشمه ميگرفت كه دادو ستد آثار هنري همه در دست يهوديان بوده است..^^ هيتلر ميخواست عظمت گذشته ي آلمان را بازگرداند و رايش سوم را به وجود آورد.در سال 1939با حمله برق آساي )ورماخت(به لهستان آتش جنگ دوم شعله ور شد اين جنگ در سال 1945با شكست در جبهه شرق پايان يافت و سر انجام هيتلر در 30آوريل 1945 خود كشي كرد ... اين نوشته ها مختصريست از بزرگتزين جنگ و رهبر تاريخ دنياست كه در آپ هاي بعدي جنگ اول و دوم را نيز خواهيد خواندن.