ناگفته های جنگ جهانی2


رایش یکم به امپراتوری مقدس روم غربی و رایش دوم به حکومت پس از بیسمارک تا دوره جمهوری وایمار و رایش سوم به حکومت پس از جمهوری وایمار تا شکست آلمان در جنگ جهانی دوم گفته می شود.

 

رهبری رایش سوم را آدولف هیتلر رهبر حزب نازی در دست داشت.

او پس از یک کودتا در سال 1924 به زندان محکوم شده بود و پس از آزادی به شیوه ی قانونی خود توانست حزب نازی را به قدرت رسانده و با مرگ رئیس جمهور هیندنبورگ قدرت را به طور کامل در دست بگیرد.

رایش سوم دارای یک حکومت دیکتاتوری ملی و تک حزبی و صد البته مردمی بود.

تا پیش از قدرت یابی رایش سوم یعنی در دوره جمهوری مردم آلمان در وضعیت بسیار سختی به سر می بردند و در وضعیت اقتصادی بسیار بدی قرار داشتند.

بسیاری از جوانان آلمانی به سکس و مواد مخدر پناه برده یا کمونیست می شدند.

عهدنامه ی ورسای که در نتیجه شکست آلمان در جنگ جهانی اول عقد شده بود اوضاع اقتصادی آلمان را کاملا فلج کرده بود.

اما با روی کار آمدن هیتلر وی توانست با گردآوری نخبگان آلمان در رایش سوم وضعیت آلمان را در کمتر از چهار سال کاملا دگرگون کند.

وی قرارداد ورسای را که ارتش و نیروی دریایی آلمان را کوچک کرده و حق داشتن نیروی هوایی، نیروی زرهی و زیردریایی از آلمان را داشت در نهایت شجاعت زیر پا گذاشت و مناطق از دست رفته ی آلمان در جنگ جهانی اول را بدون خونریزی و جنگ و از طریق سیاسی به آلمان بازگرداند که مهم ترین آن اتریش بود.

تمام مردم این سرزمین ها از پیوستن سرزمینشان به رایش سوم خرسند بودند.

پس از اتریش برای آلمانی ها مهم ترین منطقه دانتسیگ و دالان لهستانی بود که سرزمین آلمان را به دو تکه تقسیم کرده و پس از جنگ جهانی اول ضمیمه لهستان شده بود.

اما اینبار تسخیر منطقه بدون خونریزی انجام نشد و با لجبازی لهستان که پشتیبانی کامل بریتانیا و فرانسه را هم بدست آورده بود جنگ جهانی دوم روی داد و پس از چند سال نبرد خونین رایش سوم سرانجام سقوط کرد.

رایش سوم با وجود اینکه یک دارای یک سیستم دیکتاتوری بود اما کامل مورد پشتیبانی مردم بود و این دیکتاتور (هیتلر) را خود مردم بر سر کار گذاشته و با جان و دل از او پشتیبانی می کردند.

در رایش سوم یهودیان و مارکسیست ها خطرناک ترین افراد حساب می شدند چنانکه هیتلر معتقد بود یهودی و مارکسیست مانند دو طاعون کشنده ای است که یکی قلب و دیگری مغز را تسخیر می کند.

در نتیجه فعالیت ضد یهودی در رایش سوم بسیار زیاد بود.

مهم ترین مسئله در رایش سوم اتحاد تمام سرزمین های آلمانی نشین بود.

اگر چه رایش سوم نابود شد اما این مسئله که در آن زمان آرزوی ده ها میلیون آلمانی میهن پرست بود برای مدت کوتاهی به حقیقت پیوست.

همچنین مسئله فضای حیاتی از مسائل مهم دیگر برای آلمانی بود و نازی ها معتقد بودند اگر به سرزمین های بیشتر دست پیدا نکنند نابود خواهند شد.

 اگر چه بی رحمانه به نظر می آید اما در کجای دنیا سرزمینی را به کسی به رایگان بخشیده اند و در کجا دنیا سرزمینی بدون جنگ و خونریزی تصرف شده است؟

رایش سوم از نظر سیاست خارجی نیز مرکز کمیته های ملی گوناگون بود. کمیته های ملی مختلف از سرزمین های شوروی از جمله ارمنستان، اذربایجان، اوکراین و ... در آلمان فعالیت می کردند.

هندی ها در جنگ جهانی دوم در آلمان دارای تشکیلات خاصی بودند. به علاوه شیوه ی نظارت رایش سوم هرگز همانند استعمارگران نبود و در رایش سوم سرزمین های اشغال شده از نظر فرهنگ و رسوم قومی آزاد بودند.

برای مثال بر عکس شوروی که در تاجیکستان کوشش داشت زبان و فرهنگ پارسی را نابود کند و بی خدایی در شوروی ترویج دهد در سرزمین های تحت اشغال رایش، آلمانی ها از فرهنگ و اعتقادات مردم پشتیبانی می کردند و در هر کجا که یک یگان خارجی ساخته می شد نماد ملی و مورد حمایت آن مردم در کنار پرچم رایش سوم قرار می گرفت که از جمله می توان به اس اس های بوسنی با پرچم شمشیر هلالی و یا اس اس های آلبانی با که با نام « اسکندربرگ» (قهرمان ملی آلبانی) فعالیت می کردند اشار داشت. 

عده ای معتقدند که در رایش سوم نسل کشی در ابعاد گسترده وجود داشته است اما وقتی ما به دیگر ابعاد موضوع نگاه می کنیم می بینیم که در ارتش رایش سوم و در بخش خارجی آن حدود دو میلیون غیر آلمانی وجود داشته است که نزدیک به یک میلیون نفر از آن ها از سرزمین های شرق اروپا بوده اند.

به علاوه هیچ مدرک معتبری جز چهار عکس و نوشته و دو شاهد دون پایه وجود ندارد!!! چهار عکس را می توان به راحتی و حتی با یک جاعل تازه کار جعل کرد و سند هم که پس از پیروزی به راحتی ساخته می شود و پیدا کردن دو شاهد با زور، حیله، شکنجه یا رشوه نیز آسان است.

رایش سوم تنها در پی پدافند و پاسداری از نژاد آلمانی بود نه کشتار سایر نژاد ها

نژاد آریایی از نظر نازی ها


موضوع نژاد برتر و تئوری اختلاف توانایی و هوشی بین نژادهای مختلف از اصلی ترین معقوله های حزب نازی بوده به طوری که هرگاه نام نازیسم به میان می آید دنبال آن برتری نژاد و نژاد آریایی هم می آید. در این مطلب قصد داریم به نظرات تئوریسین های حزب نازی از جمله شخص آدولف هیتلر و آلفرد روزنبرگ که از سران حزب نازی هم بودند بپردازیم. امیدواریم مطلب مفیدی برای شما خوانندگان باشد.

آقای هرمان هیرت برای اولین بار در سال 1905 بحث نژاد آریایی و مهاجرت اقوام آریایی به جنوب آلمان را باردیگر زنده ساخت. هرمان هیرت معتقد بود دشتهای شمال آلمان که اکنون به وسیله مردمان نوردیک ( مردم بومی اسکاندیناوی) اشغال شده است از جنوب این کشور متمایز شده است به نحوی که تمایز نژادی را به خوبی می توان مشاهده کرد (ص 197) او مهمترین عامل نژادی را تمایز رنگ موه ها (بور و زرد بودن) و رنگ چشمان ساکنان این مناطق می دانست (ص 192) گوستاو کوسینا در سال 1902 طرح طناب دار را پیشنهاد داده کرد در طرح کوسینا به صورت نسبی مقایسه ای میان مردم شمال آلمان با رنگ موههای بسیار روشن متمایل به زرد و در برخی موارد متمایل به سفید و چشمان آبی و مردم جنوب آلمان با موههایی قهوه ای رنک ، بور و چشمانی قهوه ای یا آبی انجام داد بر اساس طرح گوستاو کوسینا مردم نواحی شمال آلمان از مردم جنوب این کشور از لحاظ نژادی متمایز بودند.در ابتدای مطرح شدن این بحث ها افرادی مانند گوردون چیلد به ستایش مردم شمال آلمان و در واقع نژاد نودریک پرداخت وی مردم جنوب آلمان را غیر اروپایی خواند و نوردیک ها را یک نژاد با زبان برتر نامید اما در پس از اعتراضات محافل آلمان ابراز تاسف کرد و به بحث غرور ملی در آلمان پرداخت.
اما اولین فردی که به حمایت از آریایی های جنوب آلمان پرداخت آلفرد روزنبرگ بود وی نماینده اعضای اتحادیه کارگری سوسیالیستی بود و سرزمین آلمان را متعلق به اقوام مهاجرت کرده آریایی خواند روزنبرگ همچنین اضافه کرد به طور قطع مردم جنوب آلمان (آریایی ها ) سال ها پیش از مردم شمال (نوردیک ها) ساکن این سرزمین بوده اند وی همچنین در مورد تهدید نژادی نودریک ها نسبت به آریایی های ساکن جنوب هشدار داد او ادامه داد اگر به همین روال پیش برویم سراسر آلمان را چشم آبی ها تسخیر می کنند ! روزنبرگ همچنین بزرگترین تهدید نژادی آریایی ها را نژاد یهودی – سامی خواند.
روزنبرگ یکی از معماران اصلی نازی ها در گرایشات ایدئولوژیک بود وی می توانیم به طور قطع یکی از معماران سبک نازیسم بنامیم . روزنبرگ با الهام از نظریات هرمان هیرت طرح ” مذهب از خون” را مطرح ساخت. بر این اساس این طرح نژاد آریایی جنوب آلمان باید به دفاع از آمیخته شدن بیش از پیش با نژاد نودریک در شمال آلمان می پرداخت. این طرح توسط روزنبرگ (Rosenberg ) در جمع اعضای اصلی حزب تازه تاسیس ملی کارگران سوسیالیست آلمان ( نازی ) مطرح شد و توسط آقایان Arthur de Gobineau و Georges Vacher و Blavatsky و Houston Stewart Chamberlain و Madison Grant تایید و به نزد آدولف هیتلر برده شد، آدولف هیتلر خود مخالف یهودی و مخالف ضعیف شدن نژاد آریایی ساکن آلمان بود آدولف هیتلر در کتاب خود نبرد من بسیار از آریایی ها ستایش کرده است آدولف هیتلر معتقد بود تمدن جنوب آلمان و زبان آلمانی مدیون تمدن آریایی های کوچ کرده به جنوب آلمان است . آدولف هیتلر همچنین حامی تهدید نژادی یهودی - سامی برای نژاد بشریت بود. با تایید هیتلر این طرح به اوج خود رسید ؛ این طرح در تمام سیاست های نژادی در آلمان نازی و آریایی کردن مقررات از سال 1920 در حزب تا 1940 در کل رایش سوم تاثیر فراوانی داشت.

آلفرد روزنبرگ

تصویری از آلفرد روزنبرگ تئوریسین نژادی حزب نازی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلیل استفاده از واژه آریایی در نزد آلمانی ها شاید به دلیل نزدیک شدن بیش از پیش به تمدن ایران بود.قدیمی ترین مرجع اذعان به واژه آریا کشف شده تا کنون به حدود 6 قرن پیش از میلاد بر می گردد و آن متنی نیست جزء متن ” کتیبه بیستون ” در این متن از واژه آریا به طور حتم به منظور اشاره به مردم اصیل ایران استفاده شده است.شاید به همین دلیل است که چهره های اعضای بلند پایه حزب نازی بیشتر به یک ایرانی شبیه است تا یک سوئدی ، به هر حال چه به صورت اتفاقی چه به صورت برنامه ریزی شده چهره بسیاری از اعضای حزب نازی از جمله آدولف هیتلر بیشتر از آنکه یک چهره غربی یا اروپایی باشد به چهره یک شرقی با چشمانی آبی شباهت دارد.

آدولف هیتلر در کتاب خود ” نبرد من ” به بررسی کامل این موضوع پرداخته بود وی اسم آن را اثبات علمی بر اساس نژادی تمدن گذاشته بود. استدلال های هیتلر توسط ایدئولوژیست هایی مانند آلفرد روزنبرگ تکرار شد. وی (روزنبرگ) در کتاب خود ” افسانه قرن بیستم (1930) ” نژاد نوردیک را که در سواحل شمال آلمان یک دست گشته بود را این گونه تفسیر کرد که خطری برای دیگر نژاد های ساکن در آلمان از جمله آریایی های جنوب این کشور است. وی همچنین نظریه ای را مطرح ساخت که نشان می داد در طی چندین سال نژاد نوردیک به صورت گسترده در حال پیشروی به سمت جنوب آلمان است. و همچنین در کتاب خود به کشورهایی مانند ایران و هند اشاره می کند و به پیدایش تمدن های بزرگ و دین زرتشت در ایران که از نظر روزنبرگ حاصل تمدن مردمان آریایی ساکن ایران بوده است.

شاید ریشه طرح های نازی ها برای مقابله با ادغام دو نژاد عمده ساکن آلمان نوعی مقابله بود.پس از قرن 17 میلادی کشورهای شمالی اروپا قدرتمند تر از گذشته شدند. مردم شمال (اروپا) به سرعت شروع به گسترش فرهنگ برتری خود بر ساکنان جنوب اروپا کردند. “فرانکلین بنجامین ” پیشنهاد تمایز نژادی مردمان سفید پوست شمال اروپا شامل کشورهایی مثل سوئد ؛ نروژ ؛ دانمارک ؛ انگلستان ؛ شمال آلمان و سایر ملت های شمال اروپا از مردمان سبزه رو و مو بور جنوب اروپا از جمله ایتالیا ؛ جنوب آلمان ؛ اسپانیا و سایر ملت های جنوبی اروپا را مطرح کرد ! وی بیان کرد که مهاجرت به کشور نو پای ایالات متحده (آمریکای شمالی) باید به نفع گروه سفید پوستان شمال اروپا تمام شود. در اوایل قرن 19 این ایده ها کم کم به تئوری های در حال ظهور تبدیل شد و همانطور که امروز شاهد آن هستیم جمعیت غالب در تمام آمریکای شمالی را سفید پوستانی با چشمانی آبی و موهایی طلایی تشکیل می دهند.

نژاد آریایی در آلمان نازی

پوستر تبلیغاتی نژاد آریایی در آلمان نازی

در سال 1930 در جریان رشد نوردیکسم (آنچه برتری نژاد مردم شمال اروپا خوانده می شود) در انتقال مردم اروپا به ایالات متحده مورخ بریتانیایی آرنولد جی .توینب در کتاب مطالعه تاریخچه خود (1934) استدلال می کند که تمام تمدن های پویا از فرهنگ نژادهای مخلوط به وجود آمده است و نظریه نوردیکسم یک نظریه پوچ است مچنین بنیتو موسولینی نیز اظهار می دارد : اعتقاد دارم که نژادهای بیولوژیک می توانند به صورت خالص وجود داشته باشند اما نه به قیمت نابودی دیگر نژاد ها !
طبقه بندی تاریخی نژادی :
ویلیم ضد ریپلی William Z. Ripley در سال 1899 در کتاب خود با عنوان “نژاد های اروپا” یک مدل سه جانبه از نژاد مردم هند تا اروپا ایجاد کرد ، این مدل سه جانبه بعدها محور نظریات افرادی مانند مدیسون گرانت قرار گرفت.این مدل مردم این ناحیه را به سه دسته تقسیم می کرد :
زبان قدیم توتنی (زبان قدیمی اسکاندیناوی و شمال آلمان)
آلپ ( مردم ساکن جنوب آلمان و شمال ایتالیا و ساکنان اطراف رشته کوه آلپ)
مدیترانه ای ( مردم ساکن کشورهای یونان ، اسپانیا ، شمال ایتالیا ، غرب ترکیه ، و قسمت های بسیاری از فرانسه).
جدول ارائه شده توسط William Z. Ripley در سال 1899 بدین شرح است :
توتنی ها (نوردیک) : سر و صورت کشیده — مو های بسیار روشن (طلایی ، طلایی بسیار کم رنگ) — چشم آبی — قد بلند — بینی باریک
آلپاین (آلپ ؛ اروپای مرکزی ) : سر و صورت گرد — موهای بلوطی (قهوه ای کمرنگ) — چشم قهوه ای کمرنگ — قد متوسط — بینی : متغیر نیست بلکه گسترده بزرگ
مدیترانه ای : سر و صورت کشیده — قهوه ای تیره یا سیاه — چشم : قهوه ای پررنگ یا سیاه — قد متوسط ~ بلند و باریک

هیتلر و ایران

  1. در زمان حكومت رایش سوم تمام خدمات بهداشتی راه و ترابری نظامی و هر نوع كمكی كه میتوانستند به ایران كردند
  2. هیتلر می دانست كه ایرانی ها از هم نژاد و هم خون آلمانی ها است برای همین فرمان حكومت نازی را در ایران را صادر كرد تا ایران هم مثل آلمان نازی قدرتمند شود كه البته در ایران یكسری افراد نگذاشتند چنین روندی شكل گیرد ( اسنادی كه در سفارت آلمان نازی در زمان پهلوی باقی مانده این حرف را تاكید میكند ) اگر ایرانی ها از نژاد آریایی نبودند مطمئنا ارتش آلمان ایران را له میكرد پس چنین نگویید كه فقط ایران آریایی است هند و آلمان هم داداش ما هستند ( گرچه الان در آلمان با ملت ایران بدرفتاری میكنند این مسئله دو دلیل دارد اول اینكه با گذشت 65 سال از حكومت رایش سوم آلمانی ها ناآگاهانه به این مسئله نگاه میكنند دوم اینكه ایران را در جریان جنگ جهانی دوم مقصر میدانند چرا كه ایران اگر جلوی متفقین را میگرفت به طور حتم آلمان شكست نمیخورد )
  3. آرزوی هیتلر تنها پیشرفت آلمان نبود بلكه خواستار یكپارچه كردن آریایی ها بود ( این حرف را میشود از سخنرانی هایی كه در آن زمان میگفت شنید و صدق كرد )
  4. هیتلر اصرار میكرد كه حداقل یهودیان از دنیا دست كوتاه شوند با رفتن یهودیان از آلمان به وضوح مشاهده میشود كه وضعیت اجتماعی آلمان چقدر بهبود پیدا كرده است و خواستار گسترش آن بود كه این امر در ایران با یكسری مخالفت ها روبرو شد و هیتلر چنین خطری را برای ایرانیان روشن كرد و به ایران فشار نیاورد ( به خوبی میدانیم كه در زمان پهلوی سران اسرائیل روابط خوبی با ایران داشتند و همانها بودند كه شاه را به زیر كشیدند و یك روحانی مخالف خود را جایگزین كردند و حالا تازه فهمیدند كه هیتلر چه میگفت )
  5. هیتلر ماموران گشتاپو را موظف كرد كه یك بخشی برای ایران تشكیل دهند كه از پتروشیمی آبادان حفاظت كنند و مانع دسترسی منابع آن به متفقین شود و حتی اصرار كرد كه بندرها را هم تقویت كنند
  6. گوبلز وزیر تبیلغات آلمان نازی به مراتب از برابر بودن فرهنگ ایران و آلمان به زبان می آورد و عظمت ایران و پادشاه ایران به خصوص كوروش و نادرشاه را ستایش میكرد
  7. هیتلر هیچوقت به آلمانی هایی كه در ایران ساكن بودند دستور خروج از كشور را نداد چراكه میدانست كه ایرانی ها آلمانی ها را مثل خودشان میدانند ( رجوع شود به كتاب ایران و قدرتهای بزرگ جهان )
  8. پیشوای آلمان نازی از سمبلی استفاده كرده است كه نماد مهر و محبت ایرانیان بوده است آری گردونه مهر كه هیتلر به خوبی میدانست هر شاخه آن به چه معناست و دستور آرمی شبیه به آرم فروهر در كلاه نظامی هر فرد آلمانی گذاشته شود كه در زیر پای عقاب صلیب شكسته دیده میشود ( در كتب های معتبر گفته شده كه شاخه های گردونه مهر به شامل آب آتش خاك باد كه همگی در یك كلمه خلاصه میشود حیات )
  9. هیتلر به هرمان گورینگ پیشوای ارشد نیروی هوایی آلمان دستور داد افراد زبده را برای آموزش هواپیمایی به ایران بفرستد ( رجوع شود به كتاب روابط شوروی و آلمان )
  10. هیتلر همیشه به فكر ایران سربلند بود ( روزی كه رضا خان به خارج از ایران تبعید شد به هیتلر خبر دادند كه چنین شده است به قدری ناراحت شد كه مقامات نازی میگفتند هیتلر تا این اندازه ناراحت نشده بود )

آدولف هیتلر



بدبخت ملتی که تاریخ خود را نداند ، تیره بخت تر از آن ملتی است که علاقمند به دانستن تاریخ خود نباشد و شوربخت تر از همه ملتی است که تاریخ خود را به ریشخند بگیرد
.

آدولف هیتلر


سخن پیشوا






امروز بر این باورم که اقدام من منطبق بر مشیت الهی است:
در برابر یهودی به دفاع از خود پرداخته و در راه خداوند می جنگم

(آدولف هیتلر،نبرد من،ص 129)

گزیده ای از داستان حماسی وافن اس اس

گزیده ای از داستان حماسی وافن اس اس

متن زیر، گزیده ای از اثری است تحت عنوان «داستان حماسی وافن اس اس». لئون دگرل، نویسنده این اثر سال ها در جبهه های جنگ جهانی دوم جنگیده است. لئون دگرل که یک سیاستمدار ضد کمونیست بلژیکی بود، پس از تهاجم ارتش آلمان به اتحاد شوروی، لئون دگرل به عنوان یک سرباز صفر به ارتش آلمان ملحق شد و به تدریج ترفیع یافت و تا پایان جنگ به عنوان یک سرهنگ یکم اس اس در رأس یک لشکر اس اس متشکل از داوطلبان بلژیکی قرار داشت.

لئون دگرل در این اثر به ارائه نقطه نظرات خود در باب سازمان وافن اس اس (ممتاز ترین سازمان جنگی آلمان در جنگ جهانی دوم) می پردازد و در این میان به برخی رویداد ها و وقایع مهم جنگ جهانی دوم نیز اشاره داشته و سخنانی می گوید که باب میل فاتحان جنگ جهانی دوم نمی باشند. این مطلب به زبان انگلیسی به صورت یک کتابچه منتشر شده است، اما ترجمه فارسی آن همراه با یک اثر دیگر (وصیت نامه آدولف هیتلر: اسناد هیتلر- بورمان)، مجموعا در یک کتاب منتشر شده اند. لازم به ذکر است که ترجمه فارسی «داستان حماسی وافن اس اس» به کوشش دوست عزیزم خشایار ساسانی فراهم شده است. (حمید رضا نیک بخش)


گزیده ای از داستان داستان حماسی وافن اس اس:

خانم­ ها، آقایان

از من خواسته شده است تا در مورد موضوع فوق العاده مهم و ناشناخته جنگ جهانی دوم صحبت کنم: «وافن اس اس»

      عجیب به نظر می­رسد سازمانی سیاسی و نظامی که در دوران جنگ جهانی دوم بیش از یک میلیون داوطلب را در خود گرد آورد، این چنین ناشناخته بماند و نادیده گرفته شود؟ از چه روی بایگانی ­های اداری، این ارتش شگفت آور داوطلبان را نادیده می­گیرد؟ ارتشی که در گرداب دهشتناک ترین درگیری هایی بود که کل جهان را تحت الشعاع خود قرار داد. پاسخ این پرسش را می توان در این حقیقت یافت که  برجسته­ ترین ویژگی «وافن اس اس» گردآوردن داوطلب از 30 کشور گوناگون بود. چه چیزی آنها را در کنار هم گرد آورد تا زندگیشان را داوطلبانه فدا کنند؟

*** *** ***

هیتلر با کسب بیشترین آرا، به گونه ­ای دموکراتیک صدراعظم آلمان شد. او مانند هر سیاستمدار دیگر وارد رقابت انتخاباتی شد، ملاقات ­هایی را ترتیب می­داد، در بیل بردها تبلیغ می­کرد و پیام ­های او بخش قابل توجهی از مخاطبان را جذب می­کرد. مردم بیشتر و بیشتر دوست داشتند بدانند او چه می گوید و اعضای حزب او را در همایش­ها انتخاب می­کردند. هیتلر با زور سرکار نیامد، بلکه بوسیله مردم انتخاب و توسط رئیس جمهور آلمان، فیلد مارشال هیندنبورگ، به عنوان صدر اعظم آلمان منصوب گشت. حکومت او قانونی و دموکراتیک بود. [در ابتدا] تنها دو تن از اعضای حزب او در کابینه حضور داشتند.

(در این اثر به شماری دیگر از دستاورد های هیتلر در آلمان هم اشاره شده است.)

*** *** ***

      تعلیمات «اس اس» همانند هیچ ارتشی در دنیا نبود. آموزش ­های آکادمیک و نظامی دشوار بودند اما تمرین­های فیزیکی سخت ترین بخش کار بود. آنها هر یک از تمرینات ورزشی را به بهترین شکل ممکن انجام می­دادند و با برتری در بازی­ های المپیک شرکت کردند. توان فیزیکی بالای «اس اس» در جبهه شرق که دنیا را شگفت ­زده کرده بود، نتیجۀ همین تعلیمات دشوار بود. علاوه بر تمرینات فیزیکی، آموزش های ایدئولوژیکی نیز وجود داشت. به آنها آموزش داده می­شد که برای چه می­جنگند و چه نوع آلمانی در جلوی دیدگان آنها در حال احیا است. به آنها نشان داده می­شد که چگونه وحدت اخلاقی از طریق آشتی طبقه­ای و وحدت فیزیکی از طریق بازگشت سرزمین­های از دست رفته آلمان ایجاد شده بود. آنها از خویشاوندی با سایر آلمانی ­ها که در سرزمین­ های خارجی مانند لهستان، روسیه، سودتنلد (در چکسلواکی) و بخش­ های دیگر اروپا زندگی می­کردند، آگاه می­شدند. به آنها تعلیم داده می­شد که تمام آلمانی­ ها یک وحدت قومی را تشکیل می­دهند. تعلیم «اس اس» های جوان در دو آکادمی، یکی در «بدتلز» و دیگری در «برونسویک» انجام می­شد که به کلی با انباری­ های ترسناک گذشته متفاوت و ترکیبی از زیبایی و فن آوری روز بودند.

*** *** ***

هیتلر نسخه همکاری میان طبقات را در پاسخ به کمونیسم در قالب این سخنان بیان کرد: «همکاری میان طبقات بدان معناست که سرمایه داران دیگر به کارگران به شکل ابزاری اقتصادی نمی نگرند، پول تنها بخشی از زندگی اقتصادی ماست، کارگران فراتر از ماشین­ هایی هستند که هر هفته برای آنان بسته ای پول پرتاب شود. ارزش واقعی آلمان به کارگران آن است.»

*** *** ***

      هم اکنون در ابتدای جنگ در لهستان هستیم که دستاوردهای فراوانی را داشت. آیا می­شد از جنگ پرهیز کرد؟ قطعاً بله، حتی زمانی که جنگ به درون خاک لهستان کشیده شده بود…

(سرهنگ لئون دگرل درباره برخی رویداد های جنگ جهانی دوم، از جمله جنگ آلمان و لهستان و همینطور جنگ آلمان و شوروی سخنان جالبی دارد.)

*** *** ***

بریتانیا دولت لهستان را بر ضد آلمان تحریک کرد. لهستانی­ها خود بیشتر مایل به زندگی صلح آمیز در کنار آلمان­ها بودند. اما آنها به وسیله دولت بریتانیا به سوی جنگ با آلمان هدایت شدند.

*** *** ***

«اس اس» خود را در نبرد نشان می­داد. آنان سیاستمدارانی با گفتارهای پوچ و توخالی نبودند، بلکه زندگانی خود را فدا می­کردند، نخستین کسانی بودند که می­رفتند و با دوستی بیمانندی در کنار یکدیگر می­جنگیدند. این رفاقت یکی از ممتازترین ویژگی ­های «اس اس» بود: رهبران «اس اس» دوست سربازان بودند. در نبردها بود که می­شد نتیجه تمرین ­های فیزیکی «اس اس» را دید. سختی آموزش­ های یک افسر «اس اس» درست به مانند یک سرباز «اس اس» بود. افسران و سربازان در یک گونه از رشته ­های ورزشی رقابت می­کردند و بدون در نظرگیری مرتبه، بهترین فرد برنده می­شد. این کار موجب ایجاد برادری در میان آنان شد که به تمامی «اس اس» نیرو می­بخشید.

*** *** ***

پس از شکسته شدن حصر «چرکاسی»، یک یه یک با سربازانم سخن گفتم که در آن زمان هزاران نفر بودند. دو هفته تمام از سپیده دم تا تاریک شدن هوا، از آنان پرسش می­کردم و شنونده پاسخ ­های آنان بودم. گاه می­شد آنهایی که فخرفروشی می­کردند، نشان­هایی را دریافت کنند حال آنهایی که خاموش بودند – دلاوران – بی نصیب می­ماندند. با تمامی آنان گفتگو کردم و هدفم آن بود که بفهمم چه روی داده و آنان چه کرده­اند. من باید حقیقت را می­دانستم. در این دوران بود که دو تن از سربازان کارت نیروی مقاومت بلژیک را به من نشان دادند، آنان فرستاده شده بودند تا مرا بکشند. در جبهه بسیار آسان می­شد به کسی از پشت شلیک کرد. اما گروه شگفت انگیز «اس اس» روان آنان را تسخیر کرده بود.

*** *** ***

نژادپرستی آلمان­ها عمداً تحریف شده است. آن هیچ­گاه نژادپرستی بر ضد نژادهای دیگر نبود بلکه نژادپرستیِ پشتیبان نژاد ژرمن و هدف آن قوی ساختن و سلامتی نژاد ژرمن در تمامی زمینه­ ها بود. اگر در قدرت هیتلر بود، او علاقه ای به داشتن میلیون ­ها نفر فاسد نداشت. امروزه الکل و داروهای مخدر در همه جا وجود دارد. هیتلر به سلامتی خانواده ­های آلمانی توجه داشت و این­که آنان فرزندانی سالم را برای تجدید ملتی سالم تربیت نمایند. نژادپرستی آلمان­ها به معنای بازشناخت ارزش ­های آفریننده نژادشان و بازشناخت فرهنگشان بود. پیگردی برای برتری و ایده­ای باشکوه بود. نژادپرستی ناسیونال سوسیالیسم بر ضد نژادهای دیگر نبود بلکه برای نژاد خود بود. هدف آن پدافند و بهبودبخشیدن نژادشان بود و امیدوار بود تا دیگر نژاد ها نیز همین کار را برای خودشان انجام دهند. این موضوع زمانی اثبات گشت که «وافن اس اس» تعداد داوطلبان مسلمان خود را به شصت هزار تن رسانید. «وافن اس اس» سنت­ها، مشترکات و باورهای دینی آنان را گرامی می­داشت. هر گردان «اس اس» مسلمان دارای یک مرجع و هر دسته دارای یک روحانی بود. آرزوی مشترک ما بود که کیفیت­های آنان بالاترین تجلی خود را بدست آورد. نژادپرستی ما چنین بود. زمانی که هر یک از دوستان مسلمانم در سال نو هدیه­ای را از هیتلر دریافت کردند، من نیز حضور داشتم که آویزی با قرآنی کوچک بود. هیتلر با این هدیه نمادین آنان را گرامی داشت که مهم­ترین جنبه زندگی و تاریخشان بود. نژادپرستی ناسیونال سوسیالیسم وفادار به نژاد ژرمن بود و تمامی نژادهای دیگر را گرامی می­داشت.

*** *** ***

«اس اس»­های اروپایی به همان اندازه که هیتلر و مردم آلمان را تحسین می­کردند، نمی­خواستند که آلمانی باشند. آنان مردانی برای ملت­های خود بودند و اروپا حاصل گرد­ هم آمدن ملت­های مختلف بود. تنها از راه سازش و نه استیلای یکی بر دیگری، اروپا می­توانست به یکپارچگی دست یابد.

      من پیرامون این موضوع بسیار با هیتلر و هیملر گفتگو کردم.

*** *** ***

      پیش از پیوستن به وافن اس اس، از نبردهای بسیار دشوار آگاهی داشتیم. ما در ابتدا به عنوان دسته ای جهت کمک ارتش آلمان به جبهه شرق اعزام شدیم، اما پس از نبرد استالینگراد، پی بردیم که اروپا به شدت در معرض خطر قرار گرفته است. تلاش­ هایی فراوان و مشترک، الزامی بود. شبی، گفتگویی هشت ساعته با هیتلر و هیملر پیرامون جایگاه اروپایی ­های غیر آلمانی در اروپای جدید داشتم. در آن زمان، انتظار داشتیم که به ما به عنوان مبارزانی برابر [با مبارزان آلمانی] برای خطری مشترک نگریسته شود. هیتلر در آن زمان و پس از آن به طور کامل پی برد که ما دارای پرچم، افسران، زبان و آیین خود هستیم و از جایگاهی برابر برخورداریم. من نخستین فردی بودم که در یگان نظامی خود کشیش داشت و پس از آن روحانیون تمامی فرقه­ها برای سربازانی که خواهان آنها بودند، حضور یافتند. لشکر «اس اس» اسلامی روحانیون خود را داشت و حتی فرانسوی­ ها دارای «اسقف» بودند. ما خشنود بودیم که با هیتلر،  اروپایی­ها به گونه برابر با آلمانی­ها متحد می گردند و احساس می­کردیم که برای حفظ این جایگاه باید به مانند برادران آلمانی خود در آن دوران بحرانی از اروپا دفاع کنیم.

*** *** ***

      آنچه که بیش از هر چیز برای هیتلر اهمیت داشت، دلیری و شجاعت بود. او نشان جدید سلحشوری را ایجاد کرد. آنانی که نشان ریترکرویز، به معنای «صلیب شوالیه» را کسب می­کردند، به راستی شوالیه ­های جدیدی بودند که این مقام پرشکوه را بدست  می­آوردند. هر یک از واحدها، که پس از جنگ به خانه بازمی­گشت، باید از حقوق مردمانش در آن کشور دفاع می کرد. تمامی «اس اس» ها می­دانستند که یکپارچگی اروپا، کل اروپا حتی روسیه را نیز شامل می­شد. آلمان­ها دانش بسیار اندکی پیرامون روسیه داشتند. بسیاری بر این بودند که تمامی روس­ها کمونیست هستند، در حالی ­که در سلسله مراتب کمونیست­ها، نمایش روسی بودن آن از ناچیز هم کمتر بود. آنان همچنین بر این بودند که روس­ها بر ضد اروپاییان هستند، در حالی ­که آنان ساختارهای خانوادگی مشابه ­ای داشتند و دارای تمدن، ایمان دینی ژرف و سنت­هایی بودند که هیچ یک برخلاف دیگر کشورهای اروپایی نبود. «اس اس» های اروپایی، اروپای جدید را در قالب سه جزء بزرگ می­دیدند: اروپای مرکزی به عنوان جایگاه قدرت، اروپای غربی به عنوان قلب فرهنگی و اروپای شرقی به عنوان استعدادهای بالقوه اروپا. بنابراین آن اروپایی را که «اس اس» ها در رویای خود می­پروردند، سرزنده و حقیقی بود. 600 میلیون ساکن آن از دریای شمال تا «ولدی وُستوک» زندگی می­کردند. در این پهنه هشت هزار مایلی بود که اروپا می­توانست به سرنوشت موفقیت آمیز خود نائل آید. مکانی برای جوانان که زندگی تازه ای را آغاز نمایند. چنین اروپایی میتوانست برج دیده بانی جهان باشد. یک مجموعه نژادی چشمگیر با تمدنی باستانی، نیرویی عرفانی و پیشرفته ترین مجموعه دانشی و فن آوری. «اس اس» خود را برای سرنوشت بلند مرتبه اروپا آماده کرده بود. این هدف­ها را با آرمان­ های متفقین مقایسه نمایید. روزولت و چرچیل، اروپا را در تهران، یالتا و پتسدام فروختند و آن را با فرومایگی به شوروی­ ها تسلیم و نیمی از آن را برده کمونیست­ها کردند. آنان موجب فروپاشی اخلاقی نیمی از اروپا شدند، بدون آن­که کوچکترین کاری برای جلوگیری از آن بکنند. «اس اس» می­دانست که هدف آنان چیست. اروپای آرمانی «اس اس» موجب رهایی همگان بود. این ایمان به آرمانی والاتر الهام بخش چهارصد هزار «اس اس» آلمانی [آنهایی که در آلمان زندگی می­کردند] سیصد هزار «اس اس» ژرمنی [آنانی که تباری آلمانی داشتند و در خارج آلمان می زیستند]، و سیصد هزار «اس اس» اروپایی شده بود. یک میلیون داوطلب که احیاگران اروپا بودند. ارزش «اس اس» با گسترش جنگ در روسیه افزایش می­یافت. هرچه که آلمان بیشتر به شکست نزدیک می­شد، داوطلبان بیشتری راهی جبهه می­شدند. خارق العاده بود، هشت روز پیش از شکست نهایی، هزاران مرد جوان را دیدم که در جبهه­ها به «اس اس» می­پیوستند. درست در روز پایانی، آنان می­دانستند که برای توقف دشمن باید کار غیرممکنی را صورت دهند. بنابراین «وافن اس اس» از 180 نفر در یگان «لایب اشتاندارته» در سال 1933، به یک هنگ پیش از سال 1939، به سه هنگ در لهستان، به سه لشکر در فرانسه، به شش لشکر در ابتدای نبرد با روس­ها، به سی و هشت لشکر در سال 1944 و به 50 لشکر در سال 1945 رسید. هر چه که افراد بیشتری از میان می­رفتند، شمار بیشتری برای جایگزینی آنان داوطلب  می­شدند. آنان ایمان داشتند و تا آخرین نفس، پایدار ایستاده بودند که درست عکس آن در ژانویه 1943 و در استالینگراد و به وسیله مردی فاقد هرگونه دلاوری [ژنرال پائولوس] روی داد. او قادر نبود با اراده در برابر خطرات بایستد و به روشنی اعلام کند که: من تسلیم نمی­شوم و تا زمان پیروزی، پایدار ایستاده ام. او بنیه روانی و جسمانی نداشت و در پایان شکست خورد. یک سال پس از آن لشکرهای «اس اس وایکینگ» و «اس اس والونی» به همان صورت در «چرکاسی» محاصره شدند. یاد فاجعه استالینگراد در ذهن سربازان زنده بود و می­توانست موجب تضعیف روحیه آنان گردد. بالاتر از همه اینکه من نیز زخمی در پهلو داشتم و سرمایی وحشتناک نیز حاکم بود. من به عنوان فرمانده کل لشکر «اس اس والونی»، می دانستم که هیچ یک از اینان سبب دلگرمی سربازان نمیشود. به پا خواستم و 17 روز برای در هم شکستن محاصره، در نبردهای تن به تن فراوانی شرکت جستم. 4 بار زخمی شدم، اما هرگز از مبارزه دست نکشیدم. تمامی مردان من نیز به مانند من و حتی بیش از من تلاش کردند و سرانجام محاصره با نیرو و روح «اس اس» شکسته شد. پس از استالینگراد که همگان می­پنداشتند همه چیز پایان یافته است، زمانی­که ارتش شوروی به اکراین یورش برد، «وافن اس اس»، سربازان شوروی را در مسیرهایشان متوقف می­کرد. آنان شهر خارکوف را پس گرفته و شکستی دهشت انگیز بر پیکرۀ ارتش سرخ وارد کردند و این به یک الگو بدل گشته بود: «وافن اس اس» شکست­ها را با پیروزی جایگزین می­کرد. درست همان انرژی و بی باکی در نرماندی وجود داشت و ژنرال پاتون آنان را «لشکرهای سربلند اس اس» نام نهاد. «وافن اس اس» ستون مقاومت در نرماندی بود. آیزنهاور دربارۀ آنان چنین میگفت: «مانند همیشه “اس اس” تا آخرین مردان می­جنگد.» اگر «وافن اس اس» وجود نداشت، سراسر اروپا در سال 1944 مورد تاخت و تاز شوروی قرار می­گرفت و آنان مدتها پیش از آمریکایی­ ها به پاریس می­رسیدند. قهرمانی­ های سربازان «وافن اس اس» نیروی تخریبی شوروی را در مسکو، خارکوف، چرکاسی و تارنوپول متوقف ساخت و آنان دوازده ماه را از دست دادند. بدون مقاومت «اس اس» ارتش سرخ پیش از آیزنهاور در نرماندی بود. مردم قدردانی فراوانی را از این مردان جوان به جا آوردند که داوطلبانه زندگی خود را فدا کرده بودند. پس از قرون وسطی و دستورات آیینی آن دوران، هیچ­گاه چنین آرمانگرایی عاری از نفس و چنین قهرمانی­هایی دیده نشده است. در این قرن ماتریالیسم، «اس اس» به مانند چراغ درخشان معنویت بود.

      شک ندارم که هر یک از فداکاری ­ها و شاهکارهای باورنکردنی «وافن اس اس» دارای شعری حماسی مانند اشعار شیلر است. عظمت در مصیبت­ ها، ویژگی ممتاز «اس اس» بود. پرده ­ای از سکوت، پس از جنگ «اس اس» را در بر گرفت، اما هم اکنون مردان جوان بیشتر و بیشتری خواهان آنند که به گونه ­ای از وجود و دستاوردهای آن آگاهی یابند. این آوازه گسترش خواهد یافت و جوانان بیشتر بدان پی­خواهند برد. پس از صد سال تقریباً همه چیز به فراموشی سپرده می­شود اما تنها بزرگی­ها و قهرمانی­های «اس اس» به یاد آورده خواهد شد و این پاداش یک حماسه آفرینی بی­مانند است.

یک روز

آنگاه که آرامش همه جا را فرا می گیرد ،حوادثی رخ می دهد که تن ها را می لرزاند و پیکرهایی بر زمین می افتد کسی نمی داند که چه شده است همه به پای سرنوشت می گذارند و از جایی دیگر وحشت و تاریکی سر بر می آورد ، همه تنها می مانند بی حقی رواج می یابد ، خون هایی به نا حق ریخته می شود ، کسی دلش برای دیگری نمی سوزد ، دوستان به دشمن تبدیل می شوند و همان دوستی که یک روز هر آنچه که در توانت بود را برایش گذاشتی دیگر در زمان سختی و دشواریت دوستت نیستند و بی اهمیت به مشکلاتت تو را تنها می گذارند ، سختی ها سر به فلک می کشد و چه بخواهی و چه نخواهی تو در گیر این هرج و مرج بی پایان می شوی ، راهی برای گریز نیست آتش این بار از درون جامعه ای می آید که خود را در شلوغیش گم می کنی . در آستانه یک پیروزی ، شکست باعث آشوبی می شود  که زندگی را جهنم می کند..

جهنم انسان ها بر روی زمین آشکار می شود و تو هنوز هم در گذشته ات مانده ای..


S S Army