فلسفه تاكنون در اینكه به ادعاهای بزرگ خویش دست یافته و یا در مقایسه با علوم، دانش و معرفتی مقبول و برخوردار از توافق عام حاصل كرده باشد، موفق نبوده است. این امر تا اندازهای به این دلیل است كه هر جا معرفت مقبول، آن مسأله تعلق به حوزه علوم داشته است و نه به فلسفه.ریشه واژه فلسفه از كجاست؟تعریف دقیق «فلسفه» غیر عملی است و كوشش برای چنین كاری، لااقل در آغاز، گمراه كننده است. ممكن است كسی از سر طعنه آن را به همه چیز و/ یا هیچ چیز، تعریف كند و منظورش آن باشد كه تفاوت فلسفه با علوم خاص در این است كه فلسفه میكوشد تصویری از تفكر انسان بهطور كلی و حتی از تمام واقعیت تا آنجا كه امكان داشته باشد، ارایه دهد؛ ولی عملاً حقایقی بیش از آنچه علوم خاص در اختیار ما میگذارند، عرضه نمیكند، تا آنجا كه به نظر بعضی برای فلسفه دیگر چیزی باقی نمانده است. چنین تصویری از مسأله گمراه كننده است. ولی در عین حال باید پذیرفت كه فلسفه تاكنون در اینكه به ادعاهای بزرگ خویش دست یافته و یا در مقایسه با علوم، دانش و معرفتی مقبول و برخوردار از توافق عام حاصل كرده باشد موفق نبوده است. این امر تاحدودی و نه به تمامی مربوط به آن است كه هرجا معرفت مقبول در پاسخ مسألهای به دست آمده، آن مسأله تعلق به حوزه علوم داشته است و نه به فلسفه. واژه فیلسوف از نظر لغوی به معنای دوستدار «حكمت» است، و اصل آن مربوط به جواب معروف فیثاغورث به كسی است كه او را «حكیم» نامید. وی در پاسخ آن شخص گفت كه حكیم بودن او تنها به این است كه میداند كه چیزی نمیداند و بنابراین نباید حكیم بلكه دوستدار حكمت نامیده شود. واژه «حكمت» در اینجا محدود و منحصربه هیچ نوع خاصی از تفكر نیست، و فلسفه معمولاً شامل آنچه امروز «علوم» مینامیم نیز میشود. این نحوه از كاربرد واژه فلسفه هنوز هم در عباراتی مثل «كرسی فلسفه طبیعی» باقی است.به تدریج كه مقداری اطلاعات و آگاهیهای تخصصی در زمینه خاصی فراهم میشد، تحقیق و مطالعه در آن زمینه از فلسفه جدا شده رشته مستقلی از علم را تشكیل میداد. آخرین رشتههای این علوم روان شناسی و جامعه شناسی بودند. بدینگونه قلمرو فلسفه با پیشرفت معرفتهای علمی رو به محدود شدن گذاشته است. ما دیگر مسائلی را كه میتوان به آنها از طریق تجربه پاسخ داد مسأله فلسفی نمیدانیم. ولی این بدان معنی نیست كه فلسفه سرانجام به هیچ منته خواهد شد. مبادی علوم و تصویر كلی تجربه انسانی و واقعیت تا آنجا كه ما میتوانیم به عقاید موجه در باب آنها دست پیدا كنیم، در قلمرو فلسفه باقی میمانند، زیرا این مسائل ماهیتاً و طبیعتاً با روشهای هیچ یك از علوم خاص قابل پیجویی و تحقیق نیستند. هرچند این نكته كه فلاسفه تاكنون درباره مسائل فوق به یك توافق كلی دست نیافتهاند تا حدودی ایجاد بدبینی میكند ولی نمیتوان از آن نتیجه گرفت كه هر جا نتیجهای قطعی و مورد قبول عام به دست نیامده، كوشش و پژوهش در آن زمینه بیهوده بوده است. ممكن است دو فیلسوف كه با یكدیگر توافق ندارند، هر دو آثاری با ارزش بیافرینند و در عین حال كاملاً از خطا و اشتباه آزاد و رها نباشند، ولی آرای معارض آن دو مكمّل یكدیگر باشد. از این واقعیت كه وجود هر یك از فلاسفه برای تكمیل كار فیلسوفان دیگر ضروری است نتیجه میشود كه فلسفهورزی تنها یك امر فردی و شخصی نیست بلكه یك فرآیند جمعی است. یكی از موارد تقسیم مفید كار، تأكیدی است كه افراد گوناگون از زوایای گوناگون بر مسأله واحد دارند. قسمت زیادی از مسائل فلسفی مربوط به نحوه علم ما به اشیاء و امور است نه مربوط به خود اشیاء و امور، و این هم دلیل دیگری است بر اینكه چرا فلسفه فاقد محتوا به نظر میرسد. ولی مباحثی مثل معیارهای نهایی حقیقت ممكن است به هنگام كاربردشان، مآلاً در تعیین قضایایی كه ما در عمل آنها را صادق میدانیم، تأثیر بگذارند. بحثهای فلسفی درباره نظریه شناخت به طور غیرمستقیم تأثیرات مهمی در علوم داشتهاند.فایده فلسفه چیست؟پرسشی كه بسیاری از مردم هنگام برخورد با مسأله (یعنی فلسفه) میپرسند این است كه فایده فلسفه چیست؟ نمیتوان انتظار داشت كه فلسفه مستقیماً به تحصیل ثروت مادی كمك كند. ولی اگر ما فرض را بر این نگذاریم كه ثروت مادی تنها چیز ارزشمند است، ناتوانی فلسفه در تولید مستقیم ثروت مادی به معنای اینكه فلسفه هیچ ارزش عملی ندارد، نیست. ثروت مادی فینفسه ارزشی ندارد -مثلاً یك دسته كاغذ كه آن را اسكناس مینامیم فینفسه خوب و خیر نیست- بلكه از آن جهت خوب است كه وسیله ایجاد خوشحالی و شادكامی است. تردید نیست كه یكی از مهمترین سرچشمههای نشاط و شادكامی برای كسانی كه بتواند از آن بهرهمند شوند، جستجوی حقیقت و تفكر و تأمل درباره واقعیت است، و این همان هدف فیلسوف است. به علاوه آنان كه به خاطر علاقه به یك نظریه خاص همه لذتها را یكسان ارزیابی نمیكنند و كسانی كه علیالاصول چنان لذتی را تجربه كردهاند، آن را لذتی برتر و بالاتر از همه انواع لذتها میشمارند. از آنجا كه تقریباً همه محصولات صنعتی به جزء آنها كه مربوط به رفع نیازهای ضروری هستند، فقط منابع ایجاد راحتی و لذت میباشند، فلسفه از جهت فایده بخشی میتواند با بسیاری از صنایع رقابت كند؛ به ویژه زمانی كه میبینیم عده كمی به صورت تمام وقت به پژوهش فلسفی اشتغال دارند شایسته نیست از صرف شدن بخش كمی از استعدادهای آدمی برای آن دریغ ورزیم، حتی اگر آن را فقط منبعی برای ایجاد نوعی خاص از لذت بیضرر كه ارزش فینفسه دارد (نه فقط برای خود فلاسفه بلكه برای آنها كه از ایشان تعلیم مییابند و اثر میپذیرند) بدانیم.ولی این تمامی آنچه كه در حمایت از فلسفه میتوان گفت نیست. زیرا غیر از هر ارزشی كه بر فلسفه بهطور فینفسه مترتب است و ما فعلاً از آن صرفنظر میكنیم، فلسفه همیشه غیرمستقیم تأثیر بسیار مهمی بر زندگی كسانی كه حتی چیزی درباره آن نمیدانستهاند داشته و از طریق خطابهها، ادبیات، روزنامهها و سنت شفاه به پالودن فكر اجتماع كمك نموده و بر جهانبینی افراد مؤثر واقع شده است. آنچه امروز به نام دین مسیحیت شناخته میشود، تاحدود زیادی تحت تأثیر فلسفه تكوین یافته است. ما در بخشی از افكار و عقاید كه نفش مؤثری در تفكر عمومی آن هم در سطحی وسیع داشتهاند، مرهون فیلسوفانیم. عقایدی مثل اینكه با انسانها نباید همچون ابزار و وسیله رفتار كرد و یا اینكه حكومت باید مبتنی بر رضایت حكومت شوندگان باشد.این تأثیر به ویژه در حوزه سیاست مهم بوده است. برای مثال قانون اساسی آمریكا تا حدود زیادی یكی از موارد اعمال و پیاده نمودن اندیشههای یك فیلسوف یعنی جان لاك است، با این تفاوت كه در آن رئیس جمهور جای پادشاه موروثی را گرفته است، چنان كه بر سر سهم و تأثیر افكار روسو در انقلاب 1789 فرانسه، اتفاق نظر وجود دارد. البته بیتردید فلسفه گاه بر سیاست تأثیر سوء میگذارد: فیلسوفان قرن نوزدهم آلمان بخشی از گناه پیدایش ناسیونالیسم افراطی در آلمان را كه سرانجام چنان صورت انحرافی یافت به دوش میكشند، هر چند نسبت به آنچه سرزنش شدهاند اغلب اغراق شده و تعیین دقیق حد و مرز مسأله به دلیل پیچیدگی و غموض آن دشوار است. ولی اگر فلسفه بد تأثیر بدی بر سیاست بجا میگذارد، فلسفه خوب نیز دارای آثار خوب است. ما به هیچ روی نمیتوانیم از تأثیر فلسفه بر سیاست پیشگیری كنیم، پس باید كاملاً متوجه این امر باشیم كه چه مفاهیم فلسفی میتوانند بر سیاست تأثیر مثبت به جا گذارند و نه منفی. دنیا چقدر كمتر دچار زحمت میشد اگر آلمانیها به جای فلسفه نازیسم تحتتأثیر فلسفهای بهتر بودند.با توجه به آنچه گذشت اكنون باید این عقیده را كه فلسفه حتی به اندازه ثروتهای مادی دارای ارزش نیست به كناری نهاد. یك فلسفه خوب به جای فلسفه بد از طریق تأثیرگذاری بر سیاست میتواند ما را حتی در اینكه ثروتمندتر بشویم نیز كمك كند. به علاوه، پیشرفت روزافزون علم و نتایج و منافع عملی آن مربوط به زمینه فلسفی آن است. حتی این مطلب (كه بیشك مبالغهآمیز است) گفته شده است كه تمامی پیشرفت تمدن مربوط به تحولی است كه در مفهوم علیت پیدا شده؛ یعنی تحول از مفهوم جادویی و خرافاتی آن به مفهوم علمیاش، و مفهوم علیت بدون تردید یكی از مسائل فلسفه است. خود جهانبینی علمی، نیز یك فلسفه است و فلاسفه تاحد زیادی در تكوّن آن نقش داشتهاند.اما اگر فلسفه را عمدتاً وسیلهای كه بهطور غیرمستقیم برای ایجاد ثروت مادی به كار میرود در نظر آوریم، دیدگاه مناسبی درباره آن انتخاب نكردهایم. نقشاساسی فلسفه عبارت از ایجاد زمینه فكری و عقلی برای مظاهر خارجی و محسوس یك تمدن و دیدگاههای خاص آن است. گاه درباره نقش فلسفه ادعاهای بزرگتری هم شده است. وایتهد یكی از بزرگترین متفكران ستایش برانگیز در عصر حاضر، دستاوردهای فلسفه را ایجاد بصیرت، دوراندیشی، ادراكی از ارزش حیات و بهطور خلاصه چنان احساسی از عظمت كه همه تلاش بشر در راه تمدن را روح بخشیده، حیات میدهد، (1) میداند. وی میافزاید هنگامی كه یك تمدن به پایان راه خویش میرسد، فقدان یك فلسفه وحدتبخش و متوازن كننده كه در سراسر جامعه گسترش یافته باشد متضمن فساد، زوال و تباه تلاشها و كوششهاست. برای او فلسفه از آن جهت اهمیت دارد كه كوششی است برای توضیح باورهای بنیادینی كه جهتگیری اساسی هسته اصلی شخصیت هر فرد را معلوم میكند.به هر حال این نكته مسلم است كه خصلت اساسی یك تمدن تاحدود زیاد مربوط به دیدگاه كلی آن درباره حیات و واقعیت است. این امر تا عصر اخیر برای بسیاری از مردم به وسیله تعالیم دینی فراهم میشد ولی دیدگاههای دینی خود تا حد زیادی تحت تأثیر تفكر فلسفی بودهاند. به علاوه تجربه نشان میدهد كه عقاید مذهبی نیز مادامی كه به وسیله عقل مورد مداقه و بازنگری قرار نگیرد، به خرافات منته میشوند. كسانی هم كه هر نوع عقیده مذهبی را مردود میشمارند باید خود دیدگاه جدید (اگر بتوانند) ارایه كنند تا جانشین باور مذهبی شود، و اشتغال به چنین كاری خود عیناً اشتغال به فلسفه است.علم نمیتواند جانشین فلسفه شود ولی میتواند مسائل فلسفی را مطرح كند. زیرا ظاهراً خود علم نمیتواند به ما بگوید واقعیاتی كه با آنها سروكار دارد در طرح كلی اشیاء و امور چه جایی دارند، یا حتی با ذهن كسی كه آنها را مشاهده میكند چگونه ارتباط مییابند. علم نمیتواند حتی وجود جهان مادی را اثبات كند (هرچند آن را مفروض میگیرد) یا صحت استعمال اصول استقراء را برایپیشبینی آنچه كه در آینده واقع خواهد شد یا به هر حال برای عبور از مرز آنچه كه به مشاهده درآمده، به اثبات برساند. هیچ آزمایشگاه علمی نمیتواند بگوید كه انسان به چه معنا دارای روح است، آیا جهان غایتی دارد یا نه، آیا انسان مختار است یا نه و اگر هست به چه معنا، و مانند آن. من نمیگویم كه فلسفه میتواند این مسائل را حل كند ولی اگر فلسفه نمیتواند این مسائل را حل كند، هیچ چیز دیگر هم نمیتواند چنین كاری انجام دهد، ولی ارزش فلسفه لااقل در این است كه درباره قابل حل بودن یا نبودن این مسائل به پژوهش میپردازد . علم، چنان كه خواهیم دید همیشه مفاهیمی را مفروض میگیرد كه آن مفاهیم خود متعلق به حوزه فلسفهاند. ما همان طور كه نمیتوانیم هیچ پژوهش علمی را بدون داشتن پاسخهایی ضمنی برای بعضی مسائل فلسفی آغاز كنیم، مطمئناً نمیتوانیم استفاده ذهنی مناسب از آن علم برای پیشرفت فكری خود بنماییم، بدون آنكه كم و بیش جهانبینی منسجمی را در اختیار داشته باشیم. اگر دانشمندان علوم جدید فرضیات خاصی را از فیلسوفان بزرگ وام نگرفته بودند، فرضیاتی كه كل روش خود را بر آنها استوار كردهاند، پیشرفتهای علوم جدید هرگز حاصل نمیشد. برداشت مكانیستی نسبت به جهان به عنوان وجه مشخصه علم جدید كه در طی سه قرن اخیر پیدا شده، عمدتاً ناشی از تعالیم فیلسوفی به نام دكارت است. این دیدگاه مكانیستی كه به چنان نتایج حیرتانگیزی منجر شده باید تاحدودی به واقعیت نزدیك باشد ولی بخشی از آن نیز فرو ریخته، و احتمالاً دانشمندان باید چشم به راه كمك فیلسوف برای ایجاد یك دیدگاه تازه به جای آن باشند.خدمت بسیار ارزشمند دیگر فلسفه (در زمان ما به ویژه «فلسفه نقادی») مربوط به ایجاد ملكهای برای كوشش درمورد قضاوتی بیطرفانه و همهسویه است و دیگر مربوط به اینكه در هر برهان دلیل كدام است و چه قسم دلیلی باید مورد كاوش و پیجویی قرار گیرد. این خدمت برای پیشگیری از جانبداریهای احساساتی و نتیجهگیریهای عجولانه اهمیت دارد و به ویژه در مجادلات سیاسی كه به ویژه فاقد بیطرفی هستند، مورد نیاز است. در مسائل سیاسی اگر طرفین جدال با روح فلسفی گفتگو كنند، به احتمال زیاد بینشان جنگ و مخاصمهای درنخواهد گرفت. موفقیت دموكراسی تاحدود زیادی وابسته به قدرت شهروندان در بازشناسیِ استدلالهای درست از نادرست و گمراه نشدن با التباسها و ابهامها است. فلسفه انتقادی نمونه ممتاز تفكر خوب را به دست میدهد و فرد را در رفع ابهامها و آشفتگیها یاری و آموزش میدهد. شاید به همین دلیل است كه وایتهد در همان صفحاتی كه قبلاً نقل شد میگوید كه جامعه دموكراتیك موفق بدون وجود تعلیم و تربیت عمومی كه دیدگاه فلسفی به فرد اعطا كند وجود ندارد.در حالی كه باید از این فرض اجتناب كرد كه آدمیان موافق فلسفهای كه به آن عقیده دارند، زندگی میكنند، و در حالی كه باید قسمت اعظم خلافكاریهای انسانها را نه ناشی از جهل یا اشتباه محض بلكه ناشی از این دانست كه آنها نمیخواهند برمبنای آرمانها و ایدهآلها زندگی كنند، این نكته را نیز نمیتوان رد كرد كه عقاید كلی درباره طبیعت و جهان و ارزشها سهم و تأثیر بسیار مهمی در پیشرفت یا انحطاط انسان دارند. مطمئناً بخشهایی از فلسفه آثار عملی بیشتری دارند ولی نباید تصور كرد كه چون بعضی پژوهشها و مطالعات، آثار عملی آشكاری ندارند، پس هیچ ارزش عملی دیگری هم بر آنها مترتب نیست. به گزارش تاریخ دانشمندی كه با تحقیر دیدگاههای عملگرا به خود میبالید، درباره پژوهشی نظری چنین گفت: مهمترین امتیاز این پژوهش این است كه هیچ كاربرد عملی برای هیچ كس ندارد. با این وصف همان پژوهش منجر به كشف الكتریسته شد. آن بخش از مطالعات فلسفی كه ظاهراً كاربرد عملی ندارد و بحثهایی كاملاً دانشگاه است، ممكن است مآلاً همهگونه تأثیر بر جهانبینی ما داشته باشد و در نهایت بر اخلاق و مذهب مؤثر واقع شود. زیرا بخشهای گوناگون فلسفه و بخشهای گوناگون جهانبینی ما به یكدیگر وابستهاند. این امر لااقل در یك فلسفه خوب هدف به شمار میرود، هرچند هدفی است كه همیشه حاضر نمیشود. به این ترتیب مفاهیمی كه ظاهراً با علایق و مصالح عملی فاصله بسیار دارند، ممكن است بالضرورة بر علایق و مصالح دیگری كه ربط وثیق با زندگی روزمره دارند، تأثیر بگذارند.بنابراین فلسفه از این پرسش كه فایده عملی آن چیست هراسی ندارد. با این وصف من ابداً دیدگاه یكسره پراگماتیستی درباره فلسفه را نیز قبول ندارم. ارزش فلسفه تنها برای آثار غیرمستقیم عملی آن نیست، بلكه ارزش فلسفه مربوط به خود آن است؛ بهترین راه تضمین همین آثار عملی نیز آن است كه به خاطر خود فلسفه به فلسفه بپردازیم. برای دستیابی به حقیقت باید بیطرفانه به جستجوی آن پرداخت. هرچند ممكن است پس از آنكه به حقیقت دست یافتیم از آثار مفید عملی آن هم بهرهمند شویم، ولی اگر برای دستیابی به این آثار عملی عجله كنیم، ممكن است به آنچه واقعاً حقیقی است نرسیم. مطمئناً آثار عملی فلسفه را نمیتوان معیار حقیقی بودن آن قرار داد. عقاید از آن جهت كه حقیقت دارند مفیدند نه چون مفیدند حقیقت دارند.تقسیمات اصلی فلسفه چگونه است؟فلسفه را معمولاً به موضوعات فرعی ذیل تقسیم میكنند:1- مابعدالطبیعه. (2) منظور از این بحث مطالعه و پژوهش درباره واقعیت دركلیترین وجوه و صور آن است، تا آنجا كه انسان قدرت بر این امر دارد. برخی از مسائل آن عبارتنداز -ماده (تن) و ذهن چه رابطهای با هم دارند؟ كدامیك از آن دو مقدم بر دیگری است؟ آیا انسان مختار است؟ آیا نفس جوهر است یا تنها مجموعهای از تجربههاست؟ آیا جهان متناه است؟ آیا خدا وجود دارد؟ وحدت وكثرت چه نسبتی با جهان دارند (جهان تا كجا وحدت و این همانی دارد و تا كجااختلاف و این نه آنی؟)؟ نظام عالم تا چه حد مبتنی بر عقل و خردمندی است؟2- فلسفه نقادی. در مقابل مابعدالطبیعه (یا فلسفه نظری، چنان كه گاه گفته میشود) در عصر اخیر غالباً «فلسفه نقادی» قرار دارد. این فلسفه مشتمل بر تحلیل و نقد مفاهیم عقل متعارف و علوم است. علوم، مفاهیم خاصی را مفروض میگیرند كه خود این مفاهیم را به وسیله روشهای معمول در خود این علوم نمیتوان مورد تحقیق و بررسی قرار داد و بنابراین مفاهیم یاد شده در حوزه فلسفه قرار میگیرند. همه علوم به جزء ریاضیات نوعی مفهوم قانون طبیعی را مفروض میگیرند و پژوهش درباره چنین قانونی كار فلسفه است نه هیچ علم خاصی. در عادیترین گفتگوها و مجادلات غیرفلسفی نیز ما مفاهیمی را كه به هر حال با مسائل فلسفی ارتباط دارد به كار میگیریم؛ مفاهیمی مثل ماده، ذهن، علت، جوهر، عدد. تحلیل این مفاهیم و تعیین معانی دقیق آنها و اینكه چنین مفاهیمی را در عقل متعارف تا چه حد به صورت موجه و معقول میتوان اطلاق و استعمال كرد، وظیفهای مهم برای فلسفه است. آن بخش از فلسفه انتقادی كه مشتمل بر مباحثی درباره حقیقت و معیار آن و نحوه علم ما به آن است معرفت شناسی (3) نام دارد (نظریه شناخت). این بخش با چنین مسائلی سروكار دارد: تعریف حقیقت (صدق) چیست؟ علم و عقیده چه تفاوتی دارند؟ آیا علم یقینی ممكن است؟ كاركردهای نسبی تعلق، شهود تجربه حسی چیست؟ كتاب حاضر به این دو بخش كه بنیادیترین و تعیین كنندهترین بخش مسائل فلسفه هستند، میپردازند. مباحث ذیل نیز هرچند از فلسفه متمایزند و خوداستقلال دارند، ولی به عنوان شاخههای فلسفه به معنای موردنظر در این كتاب، مورد بررسی قرار میگیرند.مباحث مرتبط با مسائل فلسفی1- هرچند منطق از مباحث معرفت شناسی جدا نیست، ولی معمولاً به صورت یك رشته مستقل درنظر گرفته میشود. منطق دانشی است مربوط به بررسی انواع گوناگون قضایا و آن نوع روابط بین آنها كه در استنتاج به كار میآید. بخشهایی از این علم قرابت قابل توجه با ریاضیات دارند و قسمتهای دیگر را میتوان جزء مباحث معرفت شناسی دانست.2- حكمت عملی یا فلسفه اخلاق با مباحث مربوط به ارزشها و مفهوم «بایستی» سروكار دارد و از چنین مسائلی گفتگو میكند: خیر اعلی چیست؟ تعریف خیر چیست؟ آیا صحت هر فعلی تنها مربوط به نتایج آن است؟ آیاداوریهای ما درباره آنچه كه باید انجام داد، عینی است یا ذهنی (ملاكهای داوری ما عینی و خارجی است یا شخصی و ذهنی)؟ مجازات چه كاركردی دارد ] آیامجازات برای انتقام گرفتن است، یا برای بازداشتن مجرمین بالقوه است، یا ما با مجازات مجرم و خطاكار عادلانه رفتار میكنیم: هركس كار بدی مرتكب شود باید مجازات آن را تحمل كند [ ؟ دلیل اصلی و نهایی قبح كذب چیست؟3- فلسفه سیاسی كاربرد فلسفه (به ویژه بخش حكمت عملی) در ارتباط با مسائلی است كه ناشی از عضویت فرد در یك كشور است. فلسفه سیاسی با مسائلی از این قبیل سروكار دارد: آیا فرد در قبال دولت دارای حقوقی است؟ آیا جامعه چیزی غیر از افراد تشكیل دهنده آن و فوق آن است؟ آیا دموكراسی بهترین نوع حكومت است؟4- زیباییشناسی ، كاربرد فلسفه در ارتباط با هنر و زیبایی است و با مسائلی از این قبیل سروكار دارد: آیا زیبایی امری عینی است یا ذهنی؟ كاركرد هنر چیست؟ انواع گوناگون زیبایی با چه جنبههایی از طبیعت آدمی ارتباط دارند؟5- گاه اصطلاح كلیتر «نظریه ارزش» برای مطالعه ارزشها بهطور عام به كار میرود، هرچند كه این بحث را میتوان در ذیل مباحث حكمت عملی یا فلسفه اخلاق جای داد. ارزش را در مفهوم عام آن میتوان از نمونههای خاص و موارد و مصادیق مباحث (2)، (3) و (4) دانست.كوشش برای خارج كردن مابعدالطبیعه از فلسفه در معرض این ایراد است كه حتی فلسفه انتقادی هم بدون مابعدالطبیعه ناممكن است.كوششهای فراوانی (كه بعضی از آنها ذكر خواهد شد) به عمل آمده تا مابعدالطبیعه را به دلیل آنكه تماماً بیمعنا و غیرقابل فهم است از زمره شاخههای فلسفه خارج كنند و فلسفه را به همان 5 شاخه پیشگفته محدود سازند؛ البته تا جایی كه بتوان آنها را به عنوان پژوهش نقادانهای از مبادی علوم و مفروضات ] فلسفی [ زندگی عملی تلقی كرد. از این دیدگاه فلسفه مشتمل است یا باید مشتمل باشد بر تحلیل قضایای عقل متعارف. این دیدگاه با همین وضع محدودی كه دارد بسیار دور از واقعیت است، زیرا 1- حتی اگر بر آن باشیم كه متافیزیك به معنای مثبت و معقول و برحق آن وجود ندارد، مسلماً رشتهای از تحقیق و پژوهش وجود دارد كه كار آن رد و انكار استدلالهای مغالطهآمیزی است كه فرض شده به نتایج مابعدالطبیعی میانجامند، و بدیه است كه این رشته خود بخشی از فلسفه است. 2- اگر قضایای عقل متعارف را تماماً كاذب ندانیم، تحلیل آنها به معنای ارایه تفسیری كلی از بخشی از واقعیت است كه این قضایا از آنسخن میگویند، یعنی فراهم آوردن تفسیری كلی از واقعیت كه مابعدالطبیعه هم در پی عرضه آن است. بنابراین، اصلاً اگر اذهانی وجود داشته باشند- و مسلماً به یك معنا هم وجود دارند- تحلیل قضایای عقل متعارف درباره خودمان، تاآنجا كه این قضایا صادقند -و پذیرفتنی هم نیست كه همه قضایای عقل متعارفمربوط به عقیده ما به وجود دیگران كاذب باشند- تحلیلی مابعدالطبیعی از مسأله را در اختیار ما قرار میدهد. هرچند ممكن است كه مابعدالطبیعهای از این دست چندان هم ثمربخش نباشد ولی به هر حال مشتمل بر قضایای اساسیمابعدالطبیعه خواهد بود.حتی اگر بر آن باشیم كه تمام معلومات ما مربوط به نمودها و ظواهر اشیاء است، خود همین نمودها بر وجود واقعیتی كه دارای نمود است و ذهنی كه آنها را درك میكند دلالت میكنند و روشن است كه این دو امر دیگر خودشان نمود نیستند و این یعنی نوعی مابعدالطبیعه. حتی رفتارگرایی هم یك مابعدالطبیعه است. البته این سخنان نه بدین معناست كه بگوییم مابعدالطبیعه به صورت نظامی تام و كامل كه اطلاعات جامعی درباره كل ساختار واقعیت و اموری كه غالباً مایل به شناختن آنها هستیم ارایه میدهد، ممكن است یا حتی ممكن خواهد بود. بلكه تنها بدین معنی است كه در كوشش برای اثبات و نقادی قضایای مورد بحث در مابعدالطبیعه میتواند مورد بررسی قرار گیرد. از طرف دیگر ما هر چه هم طرفدار پروپا قرص مابعدالطبیعه باشیم، بدون فلسفه نقادی نمیتوانیم در مابعدالطبیعه پژوهش كنیم یا حداقل اگر فلسفه نقادی را نادیده بگیریم، مطمئناً مابعدالطبیعه ما بسیار بد خواهد بود. زیرا حتی در مابعدالطبیعه نیز چون مفاهیمی غیر از مفاهیم عرف عام و مبادی تصوری علوم چیز دیگری در اختیار نداریم، باید از همانها آغاز كنیم و اگر بناست كه مبانی و مبادی درستی در اختیار داشته باشیم، باید این مفاهیم را به دقت تحلیل و بررسی كنیم. پس فلسفه انتقادی را هم نمیتوان تماماً از مابعدالطبیعه جدا كرد. هرچند ممكن است كه یك فیلسوف در تفكر خود بر یكی از این اجزاء بیش از دیگر اجزاء تأكید بورزد.فرق فلسفه و علوم خاص چیست؟فلسفه با سایر علوم خاص در این جهات تفاوت دارد: 1- كلیت بیشتر آن 2- روش آن. فلسفه مفاهیمی را مورد بررسی قرار میدهد كه جزء مبادی همه علوم است، به علاوه تحقیق درباره نوعی مسائل خاص كه همگی خارج از حوزه علوم قرار دارند. علوم و عقل متعارف مفاهیمی را كه نیازمند چنین پژوهش فلسفی هستند مورد استفاده قرار میدهند، ولی مسائل خاصی هم هستند كه درنتیجه كشفیات علمی به وجود آمده یا موضوعیت یافتهاند و چون علوم قابلیتتحقیق تام و كامل درباره آنها را ندارند، فلسفه باید به آن تحقیق درباره آن بپردازد، كه از آن جمله میتوان از مفهوم «نسبیت» نام برد. بعضی از متفكران مثل هربرت اسپنسر فلسفه را تركیبی از نتایج علوم دانستهاند، ولی این رأی امروزه مقبول اهل فلسفه نیست. تردیدی نیست كه اگر بتوان نتایج فلسفی را از طریق تركیب یا تعمیم اكتشافات علمی به دست آورد باید بیدرنگ به آن مبادرت كرد ولی اینكه آیا چنین چیزی ممكن است یا نه، امری است كه تنها در عمل روشن میشود، در عین حال كه فلسفه از این راه به پیشرفت چندانی نایل نشده است. فلسفههای بزرگ گذشته بخشی مربوط به تحقیق در مفاهیم بنیادی تفكر است و بخش دیگر هم تلاشهایی است برای طرح حقایقی متفاوت با حقایق مورد بحث در علوم و با استفاده از روشهایی متفاوت از روشهای آنها. این فلسفهها بیش از آنچه كه در ظاهر به نظر میآید متأثر از علوم زمان خود بودهاند ولی نمیتوان هیچ یك از آنها را تركیبی از نتایج علوم دانست، و حتی فیلسوفان مخالف مابعدالطبیعه هم مثل هیوم، بیش از آنكه به نتایج علوم تعلق خاطر داشته باشند، به مبادی و مبانی آنها پرداختهاند.تا یك نتیجه یا فرضیه علمی در حوزه خاص خودْش اعتبار یافت نباید ما هم آن را بیقید و شرط یك حقیقت فلسفی بدانیم. مثلاً به هیچ عنوان نمیتوان گفت كه چون زمان فیزیكی غیرقابل انفكاك از مكان است، چنان كه امروزه علم فیزیك ادعا میكند، پس تقدم مكان بر زمان یك اصل فلسفی است. زیرا ممكن است این امر نسبت به زمان فیزیكی صادق باشد، آن هم به این دلیل كه زمان فیزیكی در مكان اندازهگیری میشود. ولی این امر لزوماً درمورد زمانی كه به تجربه ما درمیآید (كه زمان فیزیكی منتزع از آن یا جزئی از آن است) صادق نیست. علوم ممكن است با استفاده از وهمیات روش شناختی یا كاربرد اصطلاحات در معانی غیرمعمول به پیشرفتهایی دست یابند ولی به هر حال فلسفه باید آنها را تصحیح كند. اصطلاح فلسفه علم معمولاً به آن شاخه منطق گفته میشود كه به طریق خاصی به بررسی روشهای گوناگون علوم میپردازد.